دیدگاه / اختلاس و سرمایه اجتماعی

بی شک خبر اول چند هفته اخیر ، مربوط به اختلاس ۳ هزار میلیارد تومانی بوده است که در شبکه بانکی کشور انجام شده است صرفنظر از زیان مالی ، چگونگی انجام و مقصران این اختلاس به نظر می رسد مهم ترین لطمه ای که اختلاس به جامعه وارد خواهد ساخت کاهش میزان سرمایه اجتماعی در جامعه می باشد که به نوبه خود هزینه به مراتب بیشتری نسبت به زیان مالی این جرم خواهد داشت. شاید بتوان زیان مالی را با راهکارهایی کوتاه مدت جبران کرد ولی جبران آسیب وارد شده به سرمایه اجتماعی کاری است بسیار دشوار و بلند مدت .

نظریه پردازانی چون پاتنام ، بوردیو و کلمن تعاریف مختلفی از سرمایه اجتماعی ارائه کرده اند البته ذکر و توضیح این نظریه ها موضوع این نوشتار نیست اما به طور خلاصه می توان گفت سرمايه اجتماعي عبارت است از مجموع آن دسته از ارتباطات و شبكه‌هاي ارتباط اجتماعي كه در جامعه موجودند و نيز ميزان اعتماد و همكاري ميان روابط موجود . اين مفهوم دربردارنده مفاهيمي همچون اعتماد، همكاري ، مشارکت و روابط متقابل بين اعضاي يك گروه است به نحوي كه گروه را به سمت هدفي مثبت بر مبناي ارزش‌ها و معيار رايج در جامعه هدايت مي‌كند و براي پيشبرد و سهولت در عملكرد اقتصادي، اجتماعي جامعه يك عامل ضروري محسوب می شود . بنابراين ميزان سرمايه اجتماعي در يك جامعه مي‌تواند نشان دهنده شكاف موجود بين آن جامعه يا يك جامعه برخوردار از يك نظام دموكراسي با حداكثر كارايي در نظام اقتصادي، اجتماعي باشد

اگر در جامعه‌اي ميزان سرمايه اجتماعي پايين باشد خطر افتادن آن جامعه به وضعيت تله اجتماعي بسيار بالاست. تله اجتماعي يعني سرمايه اجتماعي‌ پايين، نبود اعتماد و اطمينان به يكديگر ، رواج فساد اداري- اقتصادي، ترس ، عدم امنیت و ....

چرا سردارها دكتر مي‌شوند؟

 پير بورديو استاد فقيد كلوژ دو فرانس و يكي از سرشناس‌ترين جامعه‌شناسان چپگراي معاصر بود. از مهمترين آثار او مي‌توان به «تمايز» و «نظريه كنش» اشاره كرد كه به نوعي بازنمود تعاريفي جديد از مفهوم طبقه در مكتب ماركسيسم و اصل تفاوت طلبي در تشخيص و ايجاد هويت فردي و گروهي است. فارغ از مطالب بسيار پخته و نسبتاً جديد وي در «نظريه كنش» و ابداع اصطلاحي چون عادت‌واره كه حاكي از عمق دانش و اطلاعات وي است، مفهوم سرمايه نمادين و سرمايه فرهنگي نيز از جمله نوآوريهاي وي به شمار مي‌رود كه در كنار مفهوم سرمايه اقتصادي، شكلي نوين از صورت‌بنديهاي اجتماعي را به دست مي‌دهد كه ديگر تنها متكي بر وجود دو طبقه سرمايه‌دار و كارگر نيست.

بورديو فضاي طبقات اجتماعي را حول دو محور ترسيم مي‌كند كه يكي از اين محورها سرمايه اقتصادي و ديگري سرمايه فرهنگي است. جايگاه هر فرد و گروه در اين صورت‌بندي اجتماعي، تحت تأثير مجموع سرمايه اقتصادي و فرهنگي و نيز نوع تركيب و وزن آنها است. مثلاً يك استاد دانشگاه و يك كارخانه‌دار ممكن است به لحاظ مجموع سرمايه در يك وضعيت مشابه باشند، اما استاد دانشگاه از سرمايه فرهنگي بالايي برخوردار است اما كارخانه‌دار سرمايه اقتصادي بيشتري دارد و از سرمايه فرهنگي كمتري برخوردار است. ميان اين دو سرمايه همواره تبديل وجود دارد و خانوارها، افراد و طبقات مختلف سعي مي‌كنند از رهگذر هر يك از اين سرمايه‌ها به ديگري دست يابند و موقعيت خود را در فرماسيون اجتماعي بهبود بخشند. بديهي است كه صاحبان هر يك از اين سرمايه‌ها تلاش مي‌كنند تا نرخ تبديل سرمايه را به نفع داشته‌هاي خود تغيير دهند.

تطبيق پيش گفته‌هاي بالا با شرايط فرهنگي ايران،‌ موقعيت خاصي را به وجود مي‌آورد. در ايران علاوه بر سرمايه مذهبي كه در كنار سرمايه اقتصادي و فرهنگي قرار مي‌گيرد، شاهد نوع ديگري از سرمايه هستيم كه در پرتو جنگ شكل گرفت و مي‌توان آن را سرمايه نظامي ناميد. صاحبان اين سرمايه كساني بودند كه بالطبع به علت حضور ساليان متمادي در جبهه‌ها، نمي‌توانستند بر سرمايه اقتصادي يا فرهنگي خود بيفزايند. با كمرنگ شدن ارزشهاي جنگ، جايگاه اجتماعي اين طبقه به خطر مي‌افتاد. بدين‌ترتيب تلاش براي كسب سرمايه فرهنگي ميان اين گروه شدت گرفت و امروزه شاهد اين هستيم كه بسياري از سردارهاي ديروز، امروز فقط اسم دكتر را يدك مي‌كشند و ستاره‌هاي خود را با مدرك دكترا عوض كرده‌اند. همزمان تلاش ديگري نيز در بدنه سياست‌گذاري آموزشي شكل گرفت؛ بدين ترتيب كه نرخ تبديل سرمايه اقتصادي به فرهنگي كاملاً تغيير كرد. چون سياست‌گذار خود از سرمايه فرهنگي پاييني برخوردار بود، پس هدف‌گذارييها به گونه‌اي انجام شد تا نرخ تبديل سرمايه‌ها به ضرر سرمايه فرهنگي تغيير كند. بسيار خام انديشي است اگر تصور شود رشد قارچ‌گونه و نمايي مؤسسات آموزش عالي و افزايش چندبرابري ظرفيت پذيرش در مقاطع تحصيلات تكميلي صرفاً به علت ازدياد تقاضا براي اين دوره‌ها است. دليل اصلي، كاستن از ارزش سرمايه فرهنگي است. امروزه ديگر كارشناس ارشد يا حتي دكتر بودن، به مانند دهه قبل نيست و در فضاي اجتماعي موقعيت سابق را براي دارنده خود به ارمغان نمي‌آورد. دوره‌هاي مجازي، شبانه، غير حضوري و ... سبب شده است تا فارغ التحصيل دانشگاه شريف يا پلي‌تكنيك مثل سابق از سرمايه فرهنگي برخوردار نباشد. بايد ديد آيا سرمايه مذهبي نيز به چنين سرنوشتي دچار خواهد شد؟

 

مدیریت شهری یا پژوهشگر شهری؟

سلام دوستان ! یک سوال و یک نظر، پاسخ و قضاوت از شما  . شما دوستان فارغ التحصیلی که ممکنه گاهی به این سایت سری بزنید وحتی دوستان هم دوره ای که در حال حاضر دانشجوی رشته مدیریت شهری هستید. این سوال را یک دانشجوی ترم اولی از شما می پرسد . مطمئنا نظرات شما عزیزان می تواند پاسخ بسیاری از ابهامات و تردیدها باشد و اما سوال .

به نظر شما نتیجه گذراندن دروس مختلف در این رشته چیست ؟ یک مدیر امور شهری یا یک تحلیل گر و پژوهشگر مسائل شهری ؟

نه اشتباه نکنید بحث خوب بودن یا نبودن رشته مدیریت شهری نیست .البته می توان این سوال را به صورت کلی تر مطرح کرد . آیا فارغ التحصیلان گرایش های مختلف رشته مدیریت در دانشگاه های مختلف کشور مدیر می شوند یا محقق و پژوهشگر و مشاور ؟ 

به نظر بنده هدف اصلی از ایجاد رشته های مدیریت آموزش مهارت های لازم ( برنامه ریزی - سازماندهی و ... ) برای انجام وظایف مدیریت به دانشجویان می باشد ولی اکنون در خوش بینانه ترین حالت نتیجه انجام کارهای تحقیقاتی متعدد دانشجویان پرورش محقق و پژوهشگر و مشاور می باشد! که البته می تواند در جای خود بسیار ارزشمند و مفید باشد ولی این هدف اصلی اکثر دانشجویان این رشته ها نمی باشد. شاید جواب چنین باشد "بستگی به خود دانشجو دارد". " ما در جریان تحقیقات چیزهای زیادی می آموزیم " بله ولی متاسفانه گاهی اوقات هدف اصلی فراموش می شود و روش های رسیدن به این هدف خودشان تبدیل به هدف اصلی می گردند .به امید این که با برنامه ریزی بهتر و آموزش های مهارت های مدیریتی و ارائه دروس کاربردی تر در فضای دانشگاه ها به هدف اصلی ایجاد این رشته ها نزدیک تر شویم.  تا نظر شما بزرگواران چه باشد؟

داستان دانشجویی ما

یک مسئله ای را میخواهم مطرح کنم که مدتی است ذهنم را مشغول کرده است اون هم نحوه برخورد دانشگاهها با دانشجویان است. در بسیاری از کشورها دانشگاهها میکوشند حتی بعد از اتمام تحصیل هم با دانشجویان سابقشان تماس داشته باشند و حتی بدانند که در چه کاری مشغولند و ایا درس خواندن در دانشگاه مربوطه چه اثری در حرفه و پیشرفت شغلی انها داشته است. حتی برخی از دانشگاهها برای تبلیغ اعلام میکنند که مثلا فلان درصد از درس خواندگان انها در مشاغل بالا هستند. وارد سایت هر دانشگاهی که بشوید (هر به معنای کشورهای توسعه یافته) به محض اینکه یک اکانت درست کنید کلی ایمیل و اطلاعات دریافت میکنید. در دنیای کنونی وبسایت دانشگاه مثل نمای یک ساختمان است که وضع درب و داغان ان نشان از اوراق بودن درون ان دارد. دادن ایمیل دانشگاه طلبمان یک نفر حتی ایمیلهای ما را نپرسید که یک وقت خدایی نکرده یک دونه ایمیل خودکار هم برای کسی فرستاده نشود.!! انگاری از دید دانشگاه دانشجویان عبارتند از تعدادی موجود مزاحم که باید هر چه زودتر شر را کم کنند. ان از سیستم بانک اطلاعاتی در پیتی که هیچ ژورنال یا نشریه ای را نمیتوان در ان یافت. یکی از دوستان سوال کرده بود که چرا دسترسی درست به دانشجویان نمیدهید که گفته بودند چون موجب سو استفاده میشود. سو استفاده از چه؟ از خواندن مقالات علمی؟

ایا سری به وب سایت انگلیسی دانشگاه علامه زده اید؟ اخرین خبر ان مال یک سال پیش است. فرض کنید جنابعالی میخواهید با یک دانشگاه خارجی مکاتبه یا ارتباط برقرار کنید. اولین کاری که استاد مربوطه میکند این است که سری به وب سایت دانشگاه شما میزند و سریعا متوجه میشود که با برترین دانشگاه علوم انسانی کشور طرف است. مگر خرج راه اندازی یک وب سایت ابرومند چقدر است. مگر فرستادن یک ایمیل خودکار  ماهی یا مدتی یک بار چقدر خرج دارد؟ ایا مدیریت دانشگاه نمیتواند از این ابزار با ارزش برای ارتباط با دانشجویان استفاده کند. البته دانشگاههای مانند تربیت مدرس و تهران وب سایت انگلیسی ابرومندتری دارند و کمی اطلاعات در انها یافت میشود. باور کنید به هیچ جا بر نمیخورد اگر رییس دانشگاه یا دانشکده اول ترم یک ایمیل به کل دانشجویان بزند و بگویید سال جدید مبارک. مگر نه اینکه احساس هم بستگی و علاقه میان دانشجو و دانشگاه و مدیران افزایش میابد.

ایا کسی از دوستان دانش جو یا دانش اموخته مدیریت شهری تا به حال چشمش به یکی از ژورنالهای مرتبط با مدیریت شهری که در قرن بیست و یکم منتشر شده باشه خورده است. ظاهرا تنها مزیت انقلاب اطلاعاتی و ورود اینترنت به دانشگاهها این بوده که همان نسخه های چاپی قدیم هم ناپدید شده اند. شاید بشود با هزار بدبختی نسخه نرم افزاری این نشریات را یافت اما دانششگاه جایی است که نمیتواند از نسخه کاغذی چشم بپوشد.

در دنیایی که جوامع علمی مرز نمیشناسند و همکاران در سطح جهانی هستند که همدیگر را ارزیابی و یا به رشد هم کمک میکنند میزان ارتباطات بین المللی دانشکده مدیریت چقدر است. میخواستم بگویم که ما هنوز وارد قرن بیست و یکم نشدیم اما دیدم اگر وارد قرن بیستم هم شده باشیم در دهه های اولش هستیم. چندتا استاد مطرح خارجی تا به حال برای بازدید - ارایه مطلب یا چه میدانم تبادل دانش به دانشکده مدیریت امده اند؟ اگر شما خبر دارید بفرمایید. 

 ا

غدد درونی

راه حل های متخصص های شهری در بعضی موارد مثل اين میمونه:

غدد درونی در حال ترشح شديد هرمون هست و سيستم بدن از تعادل خارج شده ... پوست دست درحال زدن جوش های زيادی است که تا قبل از اين سابقه نداشته .... آقای دکتر با بهترين کرم و تخصصی ترين روش ماليدن کرم شما را به خانه می فرستد!!!!

خيلی از بحث های شهری يک ساده ترين و لوکس ترين راه حل داره و يک پيچيده ترين و بنيادين ترين راه که تجويز ها معمولا همان کرم مخصوص پوست است !!

مثل بحث اسکان غير رسمی که هميشه دنبال يک راه هستيم نبينيمش ! يا نابود بشن يا نه بود بشن !

برنامه ريزی با توزيع عادلانه منابع و اجرا در دهه های مختلف با سماجت و جدييت باعث ايجاد بستری در کاسته شدن از جذابيت های سازنده اين نوع سکونت ها است ..... 

شايد بهترين تمرين برای حل اين مسئله از توی کارهای روزمره خودمون شروع بشه و زياد نقد رو به ديگران نشونه نبريم بهتر باشه

پژوهش و نگارش مقاله در گستره مدیریت شهری

موضوعی که مدتی است ذهن من را مشغول کرده است و خوشحال میشوم اگر دوستان دیگر هم نظرشان را بفرمایند بحث پژوهش های مرتبط با مدیریت شهری و نگارش و انتشار مقاله در ژورنالهای معتبر در این گستره و گستره های مرتبط است.

مقدمه بحثم برای بسیاری از دوستان روشن است اما میخواهم از ان نتیجه ای بگیرم.

مدیریت شهری یک حوزه میان رشته ای است یعنی نمی توان ان را در محدوده یکی از گستره های کلاسیک علوم انسانی مانند اقتصاد - جامعه شناسی - حقوق - آمار و ... دسته بندی کرد. یعنی مدیریت شهری با همه این حوزه های علمی در ارتباط و به نوعی مصرف کننده این علوم است. برای کسانی که علاقه به کار پژوهشی در زمینه مدیریت شهری دارند یا باید کشش بیشتری به سوی یکی از این زمینه های کلاسیک علمی پیدا کنند و یا به طور کامل میان رشته بودن یا interdiciplinary بودن مدیریت شهری را در نظر بگیرند و کار پژوهشی خودشان را بر نقش و ترکیب این حوزه های کلاسیک در حل مسایل شهری لحاظ کنند.

به نظرم هردو این گزینه ها بسیار جذابند. برای مثال تمرکز بر رشته هایی مانند جامعه شناسی شهری - انسان شناسی شهری و یا مطالعات مربوط به Community  ها یا اجتماعات انسانی -بررسی شورش ها -انقلابها و یا تحولات شهری و دیگر موضوعات مرتبط با جامعه شناسی.

اقتصاد شهری و حوزه های پیرامونی ان هم  میتواند برای برخی از پژوهشگران جذاب باشد.

 میان رشته ای بودن مدیریت شهری برای پژوهشگران هم یک فرصت است و هم یک نقطه ضعف.

فرصت است از ان رو که زمینه های وسیعی پیش روی محققان است که میتوانند در مورد ان به پژوهش بپردازند. نقطه ضعف است از ان رو که پژوهشگر مدیریت شهری برای انکه بتواند در یکی از شاخه های کلاسیک و مرتبط با مدیریت شهری به کار پژوهشی بپردازد نیاز به مطالعه زیاد و افزایش دانسته هایش در ان گستره علمی را دارد. به عکس برخی از استادان و یا دانشجویان که همگن نبودن دانشجویان و امدن انها از رشته های متفاوت تحصیلی را یک نکته منفی میدانند فکر میکنم که تحصیل و کار در رشته های مختلف فرصتی است که میتواند پایه های برای انجام کارهای پژوهشی در باره مدیریت شهری و با تکیه بر تجربه فردی باشد.

فکر میکنم دانشگاه و اتمسفر موجود ان نقشی با اهمیت اما نه حیاتی در جلب دانشجویان به سوی کار پژوهشی را دارد. در برخی از دانشگاهها به خصوص دانشگاههای فنی و مهندسی و پزشکی مطرح کشور تب انتشار مقاله و انجام کار پژوهشی بسیار بالاست اما در دانشگاهها و رشته های علوم انسانی به خاطر دشواری ذاتی انتشار مقالات در سطح بین المللی کمتر شاهد این کشش هستیم.

من انتظارم از دانشگاه علامه به عنوان دانشگاهی که بزرگترین دانشگاه علوم انسانی کشور و اگرنه مطرح ترین یکی از مطرح ترین دانشگاههای کشور است بیشتر از انی بود که شاهدم.

به نظر میرسد که تب و علاقه به پژوهش و به تبع ان انتشار مقاله چندان داغ نیست.

البته منظورم انجام کارهای قراردادی برای سازمانهای داخلی نیست که نمیتوان ارزش ان را نادیده گرفت چرا که بر مسایل ملموس و انی کشورمان تکیه دارد. بیشتر منظورم از این بحث پژوهش و انتشار مقاله در ژورنالهای شناخته شده بین المللی و به فرض اولی ژورنالهای ISI است.

ارتباط بین المللی مدیریت شهری کشور ما چه از سوی دانشگاهها و چه از سوی سازمانهای حرفه ای بسیار ضعیف به نظر میرسد. وقتی دسترسی - اشنایی و خواندن ژورنالهای مطرح از طریق بانک اطلاعاتی دانشگاه که گام اول است به یک کابوس بدل میشود بقیه راه هم کمتر دشوار نیست.

معتقدم که تغییر این جو با تلاش و صرف انرژی ممکن است. رشته مدیریت شهری انگاری در کشور ما شبیه بچه های بی سرپرست یا حداقل بد سرپرست است. نمی خواهم نق بزنم یا مشکل را به گردن دانشگاه ها بیندازم چرا که فکر میکنم از دانشجوی تحصیلات تکمیلی انتظار میرود که برای طی همه مسیر چشم به راه راهنما نماند.

گذشته از گام های فردی فکر میکنم که یکی دو قدم جمعی به توسعه رشته مدیریت شهری کمک میکند:

- تهیه اساسنامه و شروع به فعالیت انجمن علمی و صنفی مدیریت شهری که بتواند میان دانشجویان و دانش اموختگان این رشته ارتباط برقرار کند .

- برگزاری سمینارهای علمی دانشجویی که انگیزه ای بر فعالیت و ارتباط بیشتر میان دانشگاههای ارایه کننده این رشته اند.

- برگزاری جلسات منظم میان دانشجویان چند دانشگاه ارایه کننده این رشته.

- ارتباط بیشتر با دانشگاهها و دانشجویان حوزه های مرتبط مانند طراحی و برنامه ریزی شهری - گرایش های مرتبط جغرافیا و...

- ارتباط منظم با دانشگاههای مطرح خارج از کشور که در این حوزه فعالند. دعوت از اساتید مطرح برای برگزاری کارگاههای کوتاه مدت میتواند بخشی از این کار باشد.

-راه اندازی یک وب سایت به زبان انگلیسی که مطرح کننده مسایل و پژوهشهای انجام شده در کشور باشد.

- برگزاری کارگاههای نگارش مقاله به زبان انگلیسی و اشنایی با مراحل و مسایل مربوط به ان.


تقلب در نگارش مقالات علمی

یکی از مسایلی که در چند ماهه اخیر سر و صدای بسیار زیادی را ایجاد کرده است بحث تقلب و کپی کردن نتایج تحقیقات دیگران در مقالات تعدادی از محققان ایرانی بوده است. برای دوستانی که در پی انجام کار پژوهشی و احیانا انتشار مقاله در نشریات معتبر هستند در نظر داشتن موارد مربوط به تقلبهای علمی و اجتناب از کارهایی که تقلب تلقی میشود اهمیت دارد.

داستان مقاله منتسب به یکی از وزرا و دانشجوی ایشان منتشر شده در مجله Nature که به روایتی برداشت از مقاله چند محقق کره ای بود مدتها در صدر اخبار بود. مدتی بعد یکی دیگر از اعضای کابینه متهم به تقلب علمی شد.

فکر میکنم بخش بزرگی از مساله در کشور ما برخورد سهل و غیر جدی است که از روز اول دانش اموز و دانشجو را به این شیوه تربیت میکند

همگی ما اگهی تبلیغ نگارش پایان نامه و یا فروش مقاله و ... را دیده ایم.

یکی از مواردی که ما در نگارش کارهای تحقیقی رعایت نمی کنیم همین موضوع است. برای نمونه در کارهای تحقیقی درسهای کارشناسی ارشد چقدر این موضوع را جدی میگیریم؟ درست است که این کارها معمولا در جایی منتشر نمیشوند و تنها برای انجام تکلیف درسی به استاد ارایه میشوند اما عدم سخت گیری در این مورد موجب میشود که در موارد جدی تر نیز مسئله را چندان جدی تلقی نکنیم. 

فکر میکنم این موضوع جای بحث بیشتری دارد که در صورت تمایل دوستان میشود به ان ادامه داد.

در حال حاضر چند وبلاگ فعال در این زمینه کار میکنند که مشهورترین انها استادان علیه تقلب است که با همکاری تعدادی از استادان دانشگاه راه اندازی شده و هدفش رساندن اگاهی در این خصوص است. خواندن مقاله اقای محمدرضا اعلم را که در وبلاگ ایشان منتشر شده توصیه میکنم.

سر فصل های مقاله اقای محمدرضا اعلم به قرار زیر است:

١- سرقت علمی چیست؟

٢- سرقت علمی چه عواقبی دارد ؟

٣- مصادیق دزدی علمی

٣-٢. استفاده از نتایج دیگران

٣-٣. استفاده از جمله‌های دیگران

٣-۴. استفاده از جملات قبلی مقالات خودتان

٣-۵. ارائه مقالات در کنفرانس و سمینارها

٣-۶. دزدی علمی غیرعمدی

سخن آخر

نقل یک پاراگراف از جناب محمد رضا اعلم از مقاله بالا خالی از لطف نیست:

 

من باز تاکید می‌کنم مخصوصا دوستانی که قصد ادامه تحصیل در خارج از کشور را دارید: اگر یکی از مقالات گذشته‌تان دارای فقط یک جمله‌ی دزدی علمی یا ادبی باشد و به نحوی روزی صدایش درآید تعجب نکنید اگر از موسسه مشغول به کار یا تحصیل اخراج شوید. توجه داشته باشید که "من نمیدانستم" یا "کسی به ما نگفته بود" یا "این جمله رو من خودم گفتم شانسی عین جمله اون آقا شده" یا "من ایده مقاله رو دادم منشیم تایپ کرده" یا "دانشجوم نوشته من اصلا روحم هم خبر نداره"‌ یا "به حضرت عباس من خبر ندارم، دادم سر میدون انقلاب برام نوشتن، بی انصاف دویست تومن هم گرفت" بهانه‌های صد در صد غیر قابل قبولی است چون اصول رعایت حق تالیف و عدم دزدی علمی در تمامی مجلات و کنفرانس ها با جزییات توضیح داده شده است.

دین حکومتی، حکومت ساختگرا

دین حکومتی، حکومت ساختگرا

و عجب روزی شد عاشورا! اتفاقات پیش آمده در روز عاشورا در تهران قابل پیش بینی بود ولی تصور می کردم حداقل ظرف 10 سال آینده رخ دهد. واگرایی دینی در ایران سالهاست آغاز شده و ایکاش به سمت نفرت دینی نرود. هر که بذر کینه و نفرت بکارد، خشم و عصیان درو خواهد کرد.

دین بیش از هر چیز دیگری محتاج حکومت است. ادیانی توانسته اند تا به امروز پابرجا بمانند که یا جنبه حکومتی داشته و کارکردهای حکومتی برای خود قائل بوده اند (مثل اسلام و یهود) و یا اینکه توسط حکومتها ترویج شده اند (مثل ترویج مسیحیت به وسیله روم). دینی که از پشتوانه حکومت برخوردار نبوده یا حکومت طرفدار آن سرنگون شده، نتوانسته است بقایش را ادامه دهد یا اینکه از گستردگیش کاسته شده. دین ( و در حالت کلی تر، ایدئولوژی) ابزاری است در دست حکومت که به کمک آن کارویژه های مبتنی بر مشروعیت خود را به سرانجام می رساند. از دید ساختگرایانی چون التوسر و پولانزاس، ایدئولوزی در خدمت حکومت است تا وجه کارکردی حکومت در ارتباط با سرمایه داری لاپوشانی شود. فارغ از اینکه ایدئولوژیها و ادیان چه باشند، حکومت در جهت منافع سرمایه داری حرکت خواهد کرد. حتی حکومتهای فاشیستی مانند المان و ایتالیای دهه 30، در حالی ایدئولوژی مدار بودند که به طرز فوق العاده اثربخشی از ان در جهت مطامع سرمایه داری بهره می گرفتند. نقش ابزارگونه دین برای حکومت تا همان اندازه آشکار است که نقش ابزار گونه حکومت برای نظام سرمایه (گرچه در این مورد کمی اغراق شده ولی در هر حال هنوز نظر مارکس درباب ابزار پنداری دولت طرفداران خاص خود را دارد و نظریات نئومارکسیستی وجوه کلی آن را پذیرفته اند).

مشکل زمانی آغاز می شود که دین ارج و قرب خود را نزد مردم از دست دهد. چون دین دیگر نمی تواند به مشروعیت حکومت کمک کند پس بناچار حکومت تحت فشار نظام سرمایه داری دو راه حل را بر می گزیند. اول استفاده از سیاستهای مبتنی بر پروپاگاندا است که حکومت تلاش می کند تا  به وسیله رسانه ها تا حد امکان به بازسازی چهره مخدوش دین، مظلوم نمایی آن و تأکید بر آن به عنوان تنها راه حل مشکلات جامعه بپردازد. این سیاستها مقطعی و کوتاه مدت است. حکومت گرچه سعی نموده تا از طریق دستگاههای آموزشی ایدئولوژی را کاملاً در جامعه بگستراند اما اکنون دیگر نظام آموزشی ناکارایی خود را نشان داده است و استفاده از آن در دراز مدت کارایی ندارد. پس حکومت رفته رفته به دنبال گزینه های دیگری برای افزایش مشروعیت برخواهد آمد تا همچنان افکار عمومی در تحلیل کارکردهای آن برای نظام سرمایه داری ناتوان باشد و به همان مشروعیت بسنده کند. چنین سیاستی مستلزم اتخاذ روشهای پلورالیستی است ( شبیه همان مناظره های روردرو و مستقیم که می تواند اغازی برای آن باشد) و در دراز مدت تغییر ذائقه نسبت به دین در حکومت و کاهش حمایت از نمادهای دینی (حداقل در ایران) برجسته تر خواهد شد.   

بلایی که حذف ِ«حق انتخاب» بر سر ِچیزهای خوب می‌آورد!

مثال در این زمینه کم نیست.
یک مورد خوبش را برایتان مثال می‌زنم،
که دعوا هم سرش نشود.
در زمینه‌های مالی و حسابداری و ... است.

*

اصولا عبارت Fund را در فارسی خوب معنی نکرده‌ایم.
مرحوم عزیز نبوی، به عنوان «حساب مستقل» ترجمه‌اش کرده.
از بقیه بهتر است.

ما این‌جا خیلی عبارت صندوق را به کار می‌بریم.

مثل «صندوق» ذخیره ارزی.
یا از آن طرفش، برخی می‌گویند «حساب» ذخیره ارزی.
نمی‌گویم کاملا غلط است
ولی هم «صندوق» و هم «حساب»،‌ تعریف و معادلی غیر از Fund دارند.

حالا سخن بر سر این تعاریف و ترجمه‌ها نیست.

یک Fund مشهوری در بخش عمومی وجود دارد با عنوان «خدمات داخلی+».

می‌توان گفت که
در یک نهاد عمومی -مثل شهرداری-، بخشی به دیگر بخش‌ها، خدماتی ارائه نماید.

مثال بزنم،
فرض کنید شهرداری شهری به بزرگی تهران،
با چند میلیون متر کوچه و خیابان و مسیر اسفالت،
نیازمند به چه حجم عظیمی از آسفالت و قیر و غیره است.

این توجیه پذیر است که
دپارتمانی تاسیس شود و به جای این که مثلا 22 منطقه شهرداری،
هر کدام مستقلا از پیمانکاران خدمات خود را خرید کنند
که لاجرم در قیمت خریدشان،
(قیمت تمام شده + سود پیمانکار)
لحاظ شده است.

اگر بخشی بتواند در خود شهرداری تاسیس شود که
به این 22 منطقه سرویس و خدمات -با همان کیفیت یا بالاتر- بدهد،
اولا از مزیت مقیاس+ برخوردار خواهد شد و می‌تواند قیمت تمام شده را کاهش دهد،
و ثانیا می‌تواند به عنوان «خدمات داخلی»  با بخش های دیگر سازمان،
تنها با «قیمت تمام شده» محاسبه کند و سودی دریافت ندارد.

البته بحث های جذاب Transaction Cost کماکان به جای خود باقی است.
(و اتفاقا بخش بعدی عرایضم بی‌ارتباط با آن نیست)
ولی به صورت کلی، این ایده، به نظر جذاب و معقول می‌رسد.

فقط و فقط یک شرط اساسی دارد.

*

نکته ی کلیدی این جاست:

این پیشنهاد تنها در صورتی می تواند کارآ باشد که
حق انتخاب را از مدیران مناطق شهرداری‌مان (=مشتریان نهایی) نگیریم.

یعنی، این بخش خدمات داخلی،
هیچ گاه خود را همواره دارای مشتری نبیند.
مشتریان مجبور به خرید از این بخش نباشند.
خیالش از رضایت مشتری، کیفیت و قیمت بهتر، هرگز نباید راحت و آسوده باشد.
و انگار کند که هر کاری بخواهد می تواند با مشتری بکند.

خصوصی و دولتی ندارد.
هر محصولی که هژمونی انحصاری داشته باشد،
خود را از مشتری مستغنی می‌بیند.
دغدغه بهبود کیفیت، حفظ مشتری و مشتری مداری، افزایش بهره‌وری و کاهش هزینه،
نخواهد داشت.

تنها و تنها وجود رقیب است که
سازمان را چالاک می‌کند.
مجبور به تحرک می‌کند.

تیغ مکانیزم‌های دیگر در شرایط انحصار، به شدت کند است.

با فشار و زور و تهدید،
یا پاداش و انعام، 
و حتی حدیث و آیه و تحریک انگیزه‌های معنوی هم  نمی‌شود.

*

این تجربه‌ای است که در بسیاری نقاط جهان، -از جمله همین ایران خودمان- نیز انجام شده.

فقط به این نکته اساسی،
یعنی آزادی انتخاب و حق انتخاب مشتریان خدمات، وقعی ننهادند.

به حساب خودشان، برای تقویت سازمان خدمات داخلی مزبور (!)،
گفتند همه‌ی زیر مجموعه‌ها مکلف باشند که از این بخش سازمان خرید کنند.
آزادی انتخاب را از استفاده کنندگان از خدمات گرفتند.
مشتریان انحصاری و مجبور برای این بخش از سازمان تراشیدند. 

(حاشیه ذوقی:

«کلا!  اِن الانسان لَیَطغی...اَن رَءاهُ استغنی» 
«این‌طوریا نیست! انسان -بی‌شک- طغیان خواهد کرد... به محض آن‌که خود را بی‌نیاز بیند»  
سوره‌ی علق آیات ۶ و ٧

:ختم حاشیه)

با همین شرط به ظاهر کوچک،
تمام مزایای این ساختار، بر باد می رود و رفت.
و بلکه به ضد خودش تبدیل شد.


در همین ایران خودمان، بعد از چند سال،
بخش خدمات داخلی تبدیل شد به یک ساختار عریض و طویل و غیر اثربخش،
که در نهایت پس از اتلاف منابع بسیار،
آن را از ساختار سازمانی حذفش کردند. 

ایراد از بخش خدمات داخلی نبود.

ایراد از این حمایت بی‌جا بود.
ایراد از سلب آزادی انتخاب بود.

این سلب آزادی،
بخش خدمات داخلی را کرخت و تنبل و مغرور کرد.
باعث شد که بخش های دیگر سازمان که به آن خدمات احتیاج دارند،
مدت‌های طولانی برای به دست آوردن خدمات، آن هم از نوع کم/بی کیفیت، معطل بشوند.

و این داد مدیران را -به حق- در آورد.

استاد ما مثال از تجربه‌ی خودش می‌زد.
می‌گفت که
در یک سازمانی که ما بودیم، مثلا برای یک مبلمان اداری برای یک جای جدید،
چند ماه معطل می‌شدیم،
بعد از آن همه مدت،‌ می‌دیدیم که برایمان یک سری مبلمان -کیفیتش بماند-
با رنگ بنفش جیغ و بسیار بی‌سلیقه، فرستاده‌اند
که هیچ تناسبی به جا و مکان و کاربری و محیط اطراف نداشت.
و جوابشان هم این بود که
«همین‌است که هست. می‌خواهی بخواه! می‌خواهی نخواه!»

و مگر می‌شد دوباره مدت طولانی صبر کرد؟ 

و از این دست مثال‌ها که بسیار است.

این بود که عطای این ساختار که با رعایت یک پیش شرط می‌توانست بسیار اثربخش باشد،
را به لقایش بخشیدند و کلا بی‌خیالش شدند!

**

مشتری
(در مثال ما شهردار یک منطقه)
که مخیر باشد که
میان «محصول شرکت‌های موجود در بازار» و «خدمات داخلی سازمان مطبوع اش»،
انتخاب کند،
دیگر یک مشتری دائم و مجبور به حساب نمی‌آید.
که بشود هر جوری باهاش حرف زد، هر جنسی به‌ش قالب کرد و ...

در چنین شرایطی،
بخش خدمات داخلی، باید بدود.
باید به واقع نشان بدهد که واقعا مزیت آفرین است.
آن مزایایی که در صدر این نوشتار اشاره شد را محقق کند.
باید بهره‌وری را نشان بدهد.
باید مزیت مقیاس را به واقع نشان بدهد و به کار بگیرد.
باید محصول تلاش و عملکردش را در کیفیت و قیمت تمام شده نشان بدهد.

تنها در این صورت است که می‌تواند به فلسفه‌ی وجودی و آن مزایای ذکر شده برسد.

این،
هم برای بقای این ساختار (=خدمات داخلی) مناسب است،
هم برای مشتری.

تنها با این آزادی ساده،
و با به رسمیت شناختن رقیب و حق انتخاب مشتری است که
می‌تواند چنین رابطه «برنده-برنده» ای شکل بگیرد.

**

و این عصاره‌ی زیبای آزادی است.

آزادی و حق انتخاب را در هر حوزه‌ای که ببَرید،
آن جا را معطر و دگرگون می‌کند.

ما را که قبول ندارید! 


کاش دوستان بروند و کتاب آزادی‌های معنوی آقای مطهری را مروری بکنند.
یا کتاب ستودنی «نقش آزادی در تربیت کودک» آقای بهشتی را نگاهی بهش بیندازند.

که ما را به لیبرال بودن متهم نکنند.

**

پ.ن: در این نوشتار از فرمایشات استاد عزیزم، جناب آقای دکتر باباجانی، بهره‌ها برده‌ام.

در باب رشته ی فخیمه ی "مدیریت شهری"

درباره این که این رشته مدیریت شهری چیست و کیست و جایش کجاست و شما که می خواهی این رشته را دنبال کنی، قرار است چی بشوی و از آن بدیهی تر، قرار است چی بخوانی و چی یاد بگیری که به چه کاری بیاید، باید بزرگترها حرف بزنند. اساتید و موسسین رشته/گروه مدیریت شهری و ...

حرف هایی که جز به ندرت، از دهان مبارک این بزرگان بیرون نیامده است و -لااقل برای ما-  بعد از سه سال و اندی گذران وقت در دانشگاه علامه طباطبایی؛ کماکان نزده مانده است.

یک نکته اش این است که سوال شونده باید از موضوعی مطلع باشد که بتواند جواب درست و درمان بدهد.  خب خیلی وقت ها این طور نیست. یعنی استاد گرامی هیچ برآورد درستی از این رشته ندارد. خودش هم دقیق نمی داند چه خبر است. اختصاصی هم به دانشگاه ما ندارد. دانشگاه تهران هم تا آن جا که می دانم -و پرسیده ام- همین است.

آقای دکتر فلانی -با دبدبه و کبکبه و شهرت عالمگیر- آمده سر کلاس«مدیریت مالی و بودجه ریزی شهرداری ها». گفته: "من مدیریت مالی به شما درس می دهم. شما خودتان شهری اش کنید!" (!!!)

جسارت است حضرت استاد، ولی شما که باید بهتر بدانی اصول مدیریت مالی و حسابداری در بخش های عمومی با بخش خصوصی به کل متفاوت است. انگار شما مدیریت مالی در سطح انترپرایز و شرکت های خصوصی را هم درست متوجه نشده اید که با چنین دیدگاهی قدم در کلاس گذاشته اید و دانشجو تربیت می فرمایید.

نکته دیگرش نو بودن این رشته در دنیاست. در دنیا هم این رشته یک رشته میان رشته ای و نسبتا جدید است و هنوز موفق به تمایز خود نشده. هنوز کار دارد.

حالا ما می خواهیم با این چهار خط، دریافت خود را از این رشته  و جایگاهش به شما منتقل کنیم.

باشد که شما کمتر از ما گیج بزنید و زودتر به جایگاهی هستید و درسی که باید بخوانید و چیزی که باید دنبالش باشید و .... واقف شوید.

****

من از دو موضع مطلب را بررسی می کنم تا جایگاه «مدیریت شهری» را به شما نشان بدهم. یک ویژگی مربوط است به «مدیریت» که در رویکرد و نگاه شما به علم مدیریت باید لحاظ شود و یک نکته بر می گردد به بعد «شهری» ماجرا.


****

یک ویژگی در علم مدیریت هست که آن را ویژه می کند.

نقطه قوت علم مدیریت، همان نقطه ی ضعفش نیز هست.
مساله ای است که باعث می شود سرسری طی کردنش آسان شود و به قول بچه های مهندسی، درس های بی سر و ته و گلابی باشد. و از دیگر سو، همین مساله باعث می شود که  فهم دقیق و به جای مسایل مدیریت، سخت باشد و باز همین مساله باعث می شود که به کارگیری سهل انگارانه آموزه هایش ، خطرناک باشد و فاجعه ی مدیریتی بیافریند.

و آن، تنوع و تکثر درس ها و لذا تفاوت در رویکرد ِآموختن است. در اغلب رشته ها، رویکرد «پهنه ی محدود و عمق زیاد» دنبال می شود. در مدیریت «پهنه ی وسیع و عمق کم» دنبال می شود. 

مطلب بسیار مهمی که دوست اندیشمند و گرامی ام، سید حامد رستگار در همین وبلاگ(این یادداشت+) به آن اشاره کرده است.

من نیز به سهم خویش آن را تاکید می کنم. و برای تقریب ذهنی، تصویری را به شما نشان می دهم. این تصویر را برای درس برنامه ریزی شهری ساختم و قصدم نشان دادن «نگاه سلسله مراتبی به برنامه ریزی» بود. هرمی که ملهم از هرم سلسله مراتب نیازهای مزلو بوده است. 


براش مشاهده در سایز بزرگتر، کلیک کنید


چنان چه قابل مشاهده است، مطابق با هرم مازلو، دسته بندی ای از علوم مرتبط با برنامه ریزی داشته ام. چنین نگاهی را می توان به سایر علوم نیز داشت.  و علوم را در دسته بندی کرد و در طبقات هرم مازلو چید. و از آن جا که غالب علوم بشری، در پاسخ به نیازی از نیازهای بشری شکل گرفته اند، این تقسیم بندی، می تواند یک تقسیم بندی کارا باشد.

مثلا علومی که بیشتر معطوف به برآوردن نیازهای فیزیولوژیک هستند مثل پزشکی و تغذیه و ....در همان طبقه نیازهای فیزیولوژیک، علومی که بیشتر معطوف به برآوردن نیازهای امنیتی هستند -از صنایع و علوم نظامی گرفته تا غالب رشته های مهندسی که حوزه نگاهشان یا نزدیک به نیازهای دموگرافیک و جمعیت شناسی و .... و- در طبقه بالاتر، و همچنین علوم انسانی و اجتماعی و ... در لایه های بالاتر جا می گیرند و .... الخ.

حالا بیاییم روی مدیریت شهری. نکته  این است که در هر کدام از این دسته بندی های مرتبط با حیات بشری -و در این مورد، حیات شهری- متخصصینی وجود دارند که به اندازه کافی در فیلد خود عمیق می شوند.

نکته ی اصلی مورد بحث ما این است که: یک مدیر، ناچار است از این که نگاه جامع نگر به این مقولات داشته باشد. حق ندارد فقط فرهنگ شهری را بچسبد و اقتصاد شهری را رها کند. یا برنامه ریزی های آمایش سرزمینی و لندیوز را تنها عامل و معیار بداند و از ابعاد اجتماعی و فرهنگی و سیاسی غافل شود.

این ویژگی یک مدیر است. پس مزیت اصلی مدیر موفق شهری، نه در تعمیق در لایه ها که در جامع نگری برگرفته از ماهیت علم مدیریت است.

درباره جامع نگری، ذکر این نکته ضروری است که نباید این جامع نگری ما را به دام سهل انگاری و ساده انگاری و تنبلی بیندازد.

توضیح این که، اصولا در مدیریت به ما درس داده اند که هر علمی، یک 5 درصد کاربردی و عملیاتی دارد و 95 درصد جعبه سیاه (و بحث تخصصی) که برای اهل همان فن و علم قابل بحث است.

مثل رانندگی که دانشی که لازمه استفاده از یک ماشین است با دانشی که لازمه تعمیر همان ماشین است با دانشی که لازمه طراحی همان ماشین است کاملا متفاوت است.

مدیر، باید تلاشش این باشد که از علومی که با آن روبروست، تمرکزش بر آن 5 درصدهای کاربردی باشد.

همین جا حاشیه ای بزنم به اوضاع دانشگاه: 
برخی استادها هستند که مثلا در یک زمینه متخصص اند. مثلا دکتر باباجانی ما در مالی و حسابداری خیلی متخصص است و کلاسش از بهترین کلاس هاست. خصوصا در حسابداری و حسابرسی بخش عمومی که فکر نکنم -شاید در مقیاس ملی- کسی مثل ایشان مسلط باشد یا لااقل کسانی مثل ایشان انگشت شمارند. ولی در جلسات آخر، احساس من -که با ادبیات مالی و حسابداری نا آشنا هم نیستم- این بود که ایشان دارد ما را وارد آن 95 درصد می کند. بحث های بسیار تخصصی که اغلب متوجه نمی شدند.

تازه، من به شما اطمینان می دهم که اگر موفق به حضور در کلاس دکتر باباجانی شوید، در بهترین کلاسی که فعلا در کشور ما -در این زمینه- موجود است نشسته اید. بچه های دانشگاه تهران و .... که دل پر دردی از اساتیدشان -خصوصا همین مساله مالی و بودجه ریزی و ... - داشتند.

حالا این خوب است. یعنی باز هم شما در خود علم وارد می شوید. برخی اساتید -که کم تعداد هم نبودند- شما را نه از آن 5 درصد بهره ای می دهند نه نصیبی از آن 95 درصد تخصصی خواهید برد.

درس ها نیز اغلب سیلابس دقیقی ندارند. شما می مانی و استاد. و این برای استاد، بهشت است. هر چه خواست می گوید و هر چه خواست نمی گوید. سمبل می کند. ارائه نمی کند. کار را می اندازد روی دوش بچه ها. درس نمی دهد. کلا کلاس روی ارائه و کنفرانس بچه ها می گذرد. امتحان را هم گلابی می گیرد و نمره ها را هم بالا می دهد. همه خوب و خوش و راضی. این که نشد علم آموزی. 

خلاصه، شانس بیاورید و در طول تحصیل در این رشته، به تور اساتیدی مثل دکتر باباجانی و دکتر کاظمیان عزیزمان بخورید و لااقل از آن 5% کاربردی، چیزی در چنته ی دانش تان بنشیند.  ختم حاشیه.

ولی هیچ گاه یادمان نرود که ما 5% را خوانده ایم. و باید در هر زمینه تخصصی، احترام متخصصینی که 95% بیشتر از ما(95%+5%=100%)، آن درس را خوانده اند، بگیریم و طرف مشورت قرارشان دهیم و سرکشی علمی نزدشان نکنیم.

******

نکته ی دومی که لازم به ذکر است، بر می گردد به بُعد «شهری» ماجرا! 

نگاه به مقوله مدیریت شهری، رفته رفته، تخصصی تر و دقیق تر شده است.

در تاریخ علم مدیریت هم که نگاه بکنی، محسوس است.

ابتدای امر، غلبه با نگاه های مهندسی بود. علم مدیریت، -چیزی که امروز به مدیریت علمی- مشهور است، محصول نگاه های مهندسی بود که امروزه یا منسوخ شده یا در حوزه مهندسی صنایع محدود شده و در سطح مدیریت عملیاتی نگه داشته شده است.

رفته رفته، علم مدیریت شکل انسانی و واقعی تری به خود گرفت و نگاه های انسانی تر، و اقتضایی تر جای خود را باز کرد.

روند رشد ادامه یافت و جنبه های تخصصی مدیریت سر باز کرد.

مباحث مدیریت دولتی، زاییده ی یکی از این تخصص گرایی ها بود. که به جنبه های تئوریک مدیریت و مدیریت بخش عمومی توجه ویژه داشت. 

مدیریت دولتی نیز از این تحول و توسعه مصون نماند و نیازها و بحث های جدید، موجب تولد مدیریت دولتی نوین و ایجاد رویکردهای جدید شد.

خلاصه این که، با همین تحول در عالم تئوری، تحولی در عالم بیرون نیز رخ داده است. روزگاری، مدیران نیز تلاش داشتند با نگاه مهندسی مدیریت کنند. مدیر شهری نیز نگاه های هندسی را از آن عوالم با خود داشت. بعد به این نتیجه رسیدند که مدیران اقتضایی بهتر هستند و برای همه ی لایه ها قابل استفاده.

این روند ادامه یافت و علم مدیریت توسعه یافت و شرایط، معلوم کرد که مدیریت بخش عمومی با مدیریت بخش خصوصی، بالکل متفاوت است. پس لازم آمد که گرایشات مدیریت، تخصصی تر بشوند و رشته های مدیریت عمومی (مشهور به مدیریت دولتی) و مدیریت بازرگانی، و مدیریت صنعتی و ... به وجود آمدند.

لذا به این نتیجه رسیدیم که مدیران بخش عمومی، باید که از تئوری های مدیریت عمومی (دولتی خودمان) بهره مند باشند. جلوتر رفتیم و مدیریت بخش عمومی هم دچار تحول شد و پارادایم مدیریت عمومی نوین، جای خود را باز کرد. عبارت «مدیریت امور شهری» برخاسته از همین نگاه در چنین دورانی است که مدیر شهری، یک بخش و جزئی از مدیریت عمومی (مدیریت دولتی) -خاصه نگرش تحول یافته و نوینش- محسوب است.

و پس از تحولات و توسعه مفاهیم و تراکم تجربیاتی که در دوران پس از مدیریت دولتی نوین ایجاد شد، و بحث های مفصل و دامنه دار و تحولات مهمی که در حوزه تئوری ایجاد شد، به این جا که امروز هستیم رسیده ایم. 

یعنی اگر روزگاری فارغ التحصیل رشته «مدیریت» بودن، برای صلاحیت تصدی مدیریت شهری مناسب بود، یا روزگاری فارغ التحصیل رشته «مدیریت بخش عمومی (مدیریت دولتی)» برای صلاحیت تصدی مدیریت شهری مناسب بود، یا روزگاری فارغ التحصیل رشته «مدیریت امور شهری» بودن برای صلاحیت مزبور مناسب بود، امروز یا آینده، رشته «مدیریت شهری» است یا خواهد بود.

با این که رشته ی مدیریت شهری یا urban management در کشورهای پیشرفته نیز سابقه اش به ده سال نمی رسد، با این حال به نظر می رسد دانش «مدیریت شهری» -تا حدودی- استقلال یافته و نگاه به شهر و مدیریت آن، آنقدر تخصصی شده و پیچیدگی مقوله شهر و مدیریت شهری آن قدر زیاد هست که شایسته ی این استقلال از مدیریت عمومی باشد. و این تفاوت و تمایز و نقطه ی قوت و اتکایی است که باید میان فارغ التحصیل رشته مدیریت شهری با فارغ التحصیل رشته مدیریت بخش عمومی (مشهور به مدیریت دولتی) وجود داشته باشد.

و تا این تمایز وجود نداشته باشد، سیاسیون و اصحاب قدرتی که در مصدر امورند، دلیلی نمی بینند که کار را به دست دیگری -دانش آموختگان مدیریت شهری- بسپارند. وقتی کارآیی یک دانش آموخته مدیریت بخش عمومی (مشهور به مدیریت دولتی) به سبب غنای تئوریک موجود در دروس آن رشته، اگر نگوییم بیشتر، کمتر از دانش آموخته ی مدیریت شهری نباشد، چه تفاوتی در میان هست؟
و مدیر شهری(منظور فارغ التحصیل رشته است)، چه مزیتی بر مدیر دولتی (منظور فارغ التحصیل رشته است) دارد؟

در چنین حالتی معلوم می شود یا اصلا ایجاد و ادامه ی این رشته، از بیخ عبث بوده است. که می دانیم این طور نیست. یا این دانشجوی مدیریت شهری وقت تلف کرده یا نسبت به چیزی که خوانده -یا قرار بوده بخواند- توجیه نبوده، و یا اساتیدش توجیه نبوده اند.

چیزی که به تلخی شخصا -چه در این دانشکده و چه در دانشگاه تهران- مشاهده کرده ام. در دانشگاه تهران دیدم که یکی از اساتید به شدت مُصر بود که این رشته ی شما «مدیریت امور شهری» است و «مدیریت شهری» نیست! و به زعم خود با این تفسیر، به این رشته ارج و مقام می داد!  و از زاد و ولد علوم مدیریت از دل یکدیگر و تاریخچه و سبب تدوین این رشته واستقلالش از مدیریت دولتی، مطلع نبود.


مسیری که نگاه به «مدیر شهری» در ادبیات علمی و خروجی عملی طی کرده است را شاید بتوان این طور نشان داد:

مدیر شهری، به مثابه یک مدیر کارخانه =» مدیر شهری، به مثابه یک مدیر =» مدیر شهری به مثابه یک مدیر عمومی=» مدیر شهری، در نقش مدیر امور شهری =» مدیر شهری به مثابه مدیر شهری!

چنین چیزی.

***

شک ندارم که این نگاه، خالی از اشتباه نیست. و بی شک، از راهنمایی دوستان ممنون خواهم بود.


نیروی انسانی مناطق شهرداری مشهد

جدول 7-17- نیروی انسانی مناطق شهرداری مشهد به تفکیک تحصیلات

 

تحصیلات

بی سواد

ابتدایی

سیکل

دیپلم

فوق دیپلم

لیسانس

فوق لیسانس

جمع کل

جمع کل

488

814

112

224

83

306

28

2055

منطقه 1

29

120

34

23

7

38

-

251

منطقه 2

197

17

11

25

3

253

منطقه 3

2

205

17

29

6

19

4

282

منطقه 4

11

111

18

25

12

29

1

207

منطقه 5

12

86

8

21

10

38

4

179

منطقه 6

0

175

17

17

5

22

2

238

منطقه 7

-

-

-

-

-

-

-

0

منطقه 8

147

21

5

22

6

201

منطقه 9

-

-

-

-

-

-

-

0

منطقه 10

4

97

13

29

8

35

2

188

منطقه 11

84

22

8

29

2

145

منطقه 12

0

0

3

12

8

26

3

52

منطقه ثامن

2

20

2

8

3

23

1

59

ماخذ : سایت شهرداری مشهد

- - اطلاعات ارایه نشده است.
 خود بخوان حدیث مفصل...

یک تحلیل + پیامی برای ورودیهای جدید

نخست عرض تبریک و درود بر ورودیهای جدید. به عنوان یک هم رشته ای قدیم بد ندیدم نکاتی چند را برشمارم تا شاید رنج تجربه را نکشید و از اکنون چاره کار نمایید:

1- از دانشگاه چیز زیادی نخواهید آموخت. در طی این دوره این خود شما هستید که به سطح معلومات و دانسته هایتان می افزایید و تنها اساتیدی انگشت شمار در پیمودن مسیر به شما کمک می کنند. پس خیلی به دانشگاه نچسبید و به بیان ساده تر (( آویزان دانشگاه نباشید))

2- به دنبال ریشه ها بروید. راجع به خاستگاه مدیریت شهری مطالعه کنید. تحولات سیاسی دهه 80 میلادی را بررسی کنید. شکل گیری مدیریت شهری را مورد مداقه قرار داده و آن را با وضعیت فعلی ایران مقایسه کنید. شناخت هر چه بیشتر نسبت به این رشته به شما کمک می کند تا در آینده تصمیمات معقولانه تر و علمی تر در پیشبرد اهدافتان در راستای ((مسئله مدیریت شهری)) بگیرید.

3- ((همه فن حریف)) باشید. یک مدیر شهری باید اقیانوسی به عمق چند سانتی متر باشد و نه چاله ای به ژرفای چند کیلومتر. توجه داشته باشید که در حوزه های شهری افرادی چون شهرسازان، جغرافی دانان، معماران، مهندسین عمران، برنامه ریزان شهری و ... همواره مدعی بوده و در رشته های خود از تخصص فراوان برخوردارند. نقطه ضعف آنها تک بعدی بودن است. از این نقطه ضعف استفاده کرده و آن را تبدیل به نقطه قوت خود کنید. از مطالعات سیاسی و اقتصادی به شدت استقبال کنید. سعی کنید آنچه را که دیگران تک تک دارند، شما همه را با هم داشته باشید.

4- رهرو آن نیست که گه تند و گهی خسته رود

رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود

جو گیر نشوید. بدون داشتن دانش نظری لازم درباره هر موضوعی موضع گیری نکنید. از مطالعه تجربیات دیگر کشورها هرگز غافل نشوید. نیوتن می گوید: اگر من از بقیه کمی دورتر را می بینم علت آن است که بر شاخ غولهایی چون ارشمیدس ایستاده ام. همواره بدانید (( سطح ناآگاهی ما بدون کران است)). از قطعیت بپرهیزید.


صدای پای فاشیسم

یکی از بزرگترین تفاوتهای انقلاب امریکا و فرانسه آن بود که انقلاب امریکا یک انقلاب سیاسی بود و برای دستیابی به حقوق سیاسی انجام پذیرفت در حالیکه انقلاب فرانسه به علت نابرابریهای اقتصادی و اجتماعی بود و همراه با بغض و کینه. نتیجه انقلاب فرانسه که زاده نابرابری اقتصادی است می شود ناپلئون. در المان پس از جنگ جهانی اول هم که مشکلات اقتصادی بیداد می کرد هیتلر نقش منجی را بازی کرد و شد آنچه که نباید می شد. این روزها مملکت ما آبستن انقلابی از همین نوع است. توده گرایی به اوج خود رسیده و توهم توطئه از داخل و خارج ذهن یکی از کاندیداها را آنچنان به خود مشغول کرده که استفاده از بی ادبانه ترین روشها را هم برای خود مباح می داند. جامعه در آستانه یک انتخاب خطیر قرار دارد. اگر توده ها که چشمشان به دهن دیگران است و خرد ورزی را آفت امیال خویش می دانند و دل به یک ماهی خوش کرده اند در عوض آنکه ماهی گیری یاد بگیرند در این انتخابات پیروز شوند آنگاه نه تو مانی و نه من. برای یک بار و به خاطر این سرزمین اهورایی هم که شده به فاشیسم ((نه)) می گوییم. مرده باد فاشیسم 

دوباره انتخابات، دوباره غربت مدیریت شهرها

گرمای خرداد که با داغی انتخابات گره بخورد نتیجه اش می شود گدازه ای از جمعیت که در هم می لولند و هریک گر چه به سویی، ولی با هم در یک مسیر برای فرار از هُرم گرما بی تابند. تب انتخابات آنچنان بالا گرفته که ترافیک و تراکم و بی پولی شهرداریها و ... همه فراموش شده و تو گویی قرار است جاوید ورجاوند بیاید! کاندیداها متفق القولند که شاخ تورم را می شکنند و دندان گرانی را می کشند و بیکاری را چنان از ریشه بر می کنند که انگار از اول نبوده است. با این همه وعده و وعید ما که نفهمیدیم بالاخره جای شهرها در این تبلیغات کجا است؟ این همه که می گویند، بدون توجه به محلی گرایی و بهره گیری از ظرفیتهای ناشی از انباشت شهری چگونه محقق می شود؟ آیا موتور کارآفرینی قرار است در روستاها به حرکت در آید یا خدمات برتر و با ارزش افزوده بالا در ناکجا آباد ارائه شود؟

شاید هم دغدغه بیهوده ایست این ترس از فراموشی شهر و شهر نشینها. نیم نگاهی به قانون اساسی که بیندازید دستتان می آید که چه می گویم. قانون اساسی ما 177 (اگر درست یادم مانده باشد) اصل دارد. مقایسه کنید با امریکا و فرانسه. از عجایب قانون اساسی یکی اینکه در جایی(اصل 16) می گوید: باید زبان عربی تا پایان دوره متوسطه تدریس شود چون فلان است و بهمان است! فکر کنید چه قانون اساسی داریم! حتی برنامه درسی مدارس هم در ان دیده شده است. حالا با خود تصور کنید باید اول به اصلاح قانون اساسی بپردازیم یا ترافیک؟  ایا می توان از این قانون اساسی انتظار پاسداری از حقوق شهروندان را داشت؟ اضافه کنید این موضوع را که جهت گیری نظام سیاسی ما تا چندین سال پس از انقلاب، روستا محور بود.  

آدم هایی که نمی شناسیم.

یک پروژه واره ای در ذهنم بود که می شد عنوانش را گذاشت:
«آدم هایی باید بشناسیم!»

دنبال رانت و این ها هم نبودیم.
که برویم رابطه و لینک پیدا کنیم.

منظورم آدم های بزرگی بود که در رشته ی ما هستند.

در هر رشته ی علمی، دانشمندان برجسته ای هستند که اگر جایی بحث علمی باشد
و شما مثلا آن را نشناسید،
موجب برانگیختن شک دیگران راجع به شما خواهد شد.
که آیا واقعا این آقا این رشته را خوانده و فلانی را نمی شناسد؟

این پروژه،
غیر از آبروداری در این گونه مواقع،
خودش می تواند یک مروری باشد بر اندیشه های علمی و تئوری های مهمی که به این رشته مربوط است.

**

در اقتصاد که علم قدیمی و پدر و مادر داری است،
کتابهای متعددی در این مایه ها نوشته اند.

مشهورترین کتاب ایرانی اش،
مروری بر تاریخ آرا و نظریات اقتصادی دکتر تفضلی است. 

تصور کنید که کسی اقتصاد خوانده باشد و
نام آدام اسمیت و کینز و دیوید ریکاردو و میلتون فریدمن برایش آشنا نباشد.
یا ازش بخواهند آدم های مهم رشته اش را نام ببرد و
این ها را از قلم بیندازد!

کار بیخ پیدا می کند دیگر!

**

در سرم بود که بروم گریبان دکتر کاظمیان عزیزمان را بگیرم.
و چنین لیستی ازش بخواهم.
گرچه بداهتا استنکاف خواهد کرد و زیر بار نخواهد رفت یا حداکثر سنگ قلابمان خواهد کرد!

اما به هر حال،
نشدنی نیست.

ما که پیر شدیم.
گفتم که گفته باشم.
شاید نظر کسی را جلب کند و دنبالش کند.


شبکه ی شهرهایی که نداریم!

وجود برخی امکانات،‌ حداقلی از جمعیت را طلب می‌کند.
همه جای دنیا هم همین طور است که
همه چیز در همه جا نیست.

مکانیزم توزیع امکانات باید طوری باشد که به صورت سلسله مراتبی عمل کند.

*

مثال پزشک را بزنم.
شما یک دکتر متخصص را ببر در روستا.

غیر از این که تعداد کافی مریض برای پر کردن وقت او وجود ندارد،
همان تعداد مریض هم که به او مراجعه می‌کند،
کارهایشان اغلب سرپایی، رفع و رجوع می‌شود.

یعنی شاید دانشی در حد پرستاری و یا یک دانشجوی پزشکی،
کار 90 درصد مریض‌های این آبادی را راه بیندازد.

پس شما عملا،
هم عمده‌ی دانش این پزشک متخصص را بلااستفاده، رها کرده‌ای.
هم عمده‌ی وقتش را داری هدر می‌دهی (چون مریض ندارد). 

پس،
طبابت تخصصی و فوق تخصصی،
که یک خدمت برتر است،
اولا نیازمند امکانات برتر است
ثانیا، این خدمت برتر (امکانات + طبیبان)،
نیازمند قرار گرفتن در جایگاهی است که مورد مراجعه حداقلی از متقاضیان باشد.

(شما بهترین دستگاه‌های پزشکی را ببرید در ده خودتان.
مورد مراجعه‌ی بیشتر از اهالی چهار تا ده این ورتر و آن ور تر، که نمی‌تواند باشد.
و این همه آبادی، سرجمع جمعیتش شاید به ده هزار نفر نرسد!)

که این دو مقوله،
جز با تمرکز جمعیت و سرمایه، مهیا شدنی و مقرون به صرفه نیست.

و این دو پارامتر (جمعیت و سرمایه)، در شهرهای بزرگ و کلان شهرها وجود دارد.

جایی که 
بدون نیاز به فداکاری مردم خیّر،
یا کشیدن منت دولت با دادن سوبسید،
و یا دست درازی به پول نفت که ثروتی ملی و بین نسلی است،
می توان این امکانات و خدمات را مستقر و ارائه نمود.

*

یا مثلا فرودگاه.
برای این که یک فرودگاه کوچک به نقطه‌ی سر به سر برسد
تا بودنش توجیه اقتصادی پیدا کند،
برآوردی که هست جمعیتی در حدود دو میلیون نفر باید در آن شهر باشند،
تا روزانه حداقل ۴ پرواز انجام شود 
و وجود فرودگاه توجیه اقتصادی پیدا کند.
اگر جایی توجیه اقتصادی ندارد ولی فرودگاه داریم،
دلایل غیر اقتصادی غالب است.

مثلا دلایل امنیتی دارد.
و دستگاه امنیتی مصلحت می‌داند که باید فرودگاهی در این منطقه باشد.
پس باید خودش هزینه‌های این تصمیم را بپردازند،
نه این که این هزینه‌ها بر گردن مردم آن شهر،
یا کل مملکت  (سوبسید و ...) بیفتد.

یا در یک شهر دورافتاده‌ی صدهزار نفری،
بیمارستان تخصصی و فوق تخصصی بزنید،
خیلی خوب است! مردم هم هورا می‌کشند!
اما تخت‌هایش اغلب خالی خواهد ماند.

و صرفه‌ی اقتصادی و عقلایی نخواهد داشت.

پس،
اگر چنین تصمیم‌گیری‌هایی کردیم،
(بدون پشتوانه‌ی عقل اقتصادی و توجیهات امنیتی و ... )
و صرفا برای حفظ ژست جانبداری از فقرا و ...

باید بدانیم که بر طریق عدالت نمی‌رویم.

**

باید شبکه‌ی شهری وجود داشته باشد.

به ازای یک ابرشهر،  چند شهر بزرگ؛
به ازای هر شهر بزرگ، چند شهر میانی بزرگ؛
به ازای هر شهر میانی بزرگ، چند شهر میانی متوسط و کوچک؛
و به ازای هر شهر میانی کوچک،‌ چندین روستا
داشته باشیم.

این متغیر «چند» که گفتیم را اگر ٢ بگیریم، 
چنین ترکیبی را شاهد خواهیم بود:

نمودار شماتیک شبکه شهری

**

این نمودار، نمادین است.
مدلی ریاضی، انتزاعی و ذهنی است.


در واقعیت،
نه در ایران و نه در هیچ جای دیگر دنیا،
به این صورت دقیق و میلیمتری واقع نشده است.

اما به صورت نسبی اگر چنین ترکیبی داشته باشم،
و هرم‌مان از قاعده قطورتر باشد و در راس هرم نازک‌تر،
معقول‌تر است.

-اگر درست یادم باشد-
در ایران امروز،
شهر کوچک زیاد داریم.  (32%)
شهر متوسط کم داریم. (کمتر از 30 درصد)
شهر بزرگ بیشتر داریم. (36%)

(آمارها نیازمند تحقیق دقیق‌تر هستند.
سرانگشتی این طوری یادم هست)

این هرم وارونه ای است که ثبات کافی را نخواهد داشت،
پایدار نخواهد بود.

یک بیماری اقتصادی/اجتماعی است که
ماکروسفالی نامیده می‌شود.

*

قاعده این است که
نیاز روستا از شهر کوچک اطرافش تامین شود،
نیاز شهر کوچک از شهر متوسط،
نیاز شهر متوسط از شهر بزرگ،
و نیاز شهر بزرگ از کلان شهر و ابر شهر.

جامعه‌ای که کسی در شهر کوچک یا روستا،
برای رفع نیاز روزمره‌اش،
زحمت آمدن تا پایتخت را به خود هموار می‌کند،
و برایش صرفه‌ی اقتصادی هم دارد،
باید به شبکه‌ی شهری منسجم‌اش شک کرد. 

**

در ده،
پزشکیار یا پرستار، کار 80% مردم را با خدمات پزشکی نوع1، راه می‌اندازد.
آن 20 % باید بروند در شهر کوچکی که نزدیک است.
خود آن شهر و سر ریز روستاهای اطرافش،
که برای خدمات نوع2 به شهر می آیند. 
باز مثلا 80 درصدشان در همین شهر کارشان راه می افتد
و معلوم می شود که 20% نیازمند خدمات برتر نوع 3 هستند
و لذا سرریز می شود به شهر بزرگتر.

آن شهر بزرگتر،
با سرریز شهرهای کوچکتر اطرافش،
جمعیتی تشکیل می‌دهند که امکانات بهتر نوع 3توجیه پذیر است.
80 درصد این جمعیت، کارش با همین خدمات نوع 3 راه می‌افتد.
20 درصد باقی مانده، سرریز می‌شوند به مثلا کلان شهر.

و ...

این طوری می‌شود که جمعیت حداقلی برای خدمات برتر پزشکی
(یا هر خدمت برتر دیگری)
در کلان شهر ها و شهرهای بزرگ تامین می‌شوند.

و مثلا، اگر کسی برای سرماخوردگی بلند شود بیاید تهران،
می‌فهمیم که یک جای کار می‌لنگد!

*

چرا این طور شده‌است و در همه‌ی بخش‌ها، توسعه‌ی متوازنی رخ نداده است،
بحث های تاریخی-مدیریتی-اقتصادی مفصلی را می‌طلبد.

***

پ.ن: از استاد عزیزم دکتر غلامرضا کاظمیان عزیز ممنونم که در طرح این نکات نیز وام‌دار بحث های پرمغز اویم.

کم‌دانی قانون‌گذار؛ مصیبت مدیر و محرومیت مردم(2)!

وقتی ترکیب مجلس قانونگذاری طوری است که یک جمع 50-60 نفره در تصویب یا رد لوایح و طرحها تصمیم گیری می کنند، تکلیف مشخص است! البته نباید از مردمی که رأی خود را به پنجاه هزار تومان می فروشند انتظار نمایندگان بهتری داشت. می گویید نه، نگاهی به قانون تعاریف محدوده حریم شهر و روستا مصوب سال 1384 و علی الخصوص تبصره های 1 و 2 ماده 3 آن بیندازید. بر اساس تبصره 2 این قانون روستاهایی که در حریم شهرها واقعند وقتی آن قدر جمعیت پیدا کردند که شهر شوند، بایستی یکی از مناطق شهر مجاور گردیده و شهرداری آن شهر موظف است به آنها خدمات ارائه دهد! این در حالی است که تا پیش از این زمان (یعنی الحاق به شهر مجاور) دهیاری که فاقد ظرفیتهای تخصصی لازم است نظارت بر ساخت و سازها و ... را برعهده خواهد داشت! مثل این می ماند بچه ای که از خردسالی در خیابان رها شده و هزار جور انحراف در وی وجود دارد را به زور بخواهید به فرزند خواندگی خانواده ای دیگر درآورید! نمونه اش شهرک شهید رجایی در شرق مشهد( البته اگر اسمش را درست گفته باشم) که کوهی از مشکلات است و حالا که به جمعیت لازم برای شهر شدن رسیده، به شهرداری مشهد گفته اند طبق قانون باید به آن خدمات دهید. فکر می کنید منافع حاصله از تصویب قانون فوق الذکر به جیب چه کسانی می رود؟

کم‌دانی قانون‌گذار؛ مصیبت مدیر و محرومیت مردم!

یک حرف بامزه‌ای دکتر باباجانی ما -در رشته‌ی خودش- می‌زد.

می‌گفت:
« در دوران قانون نویسی اولیه‌ی ما،
چون یا عمدتا از منابع غربی، ترجمه می‌کردند
(و مترجمین هم آدم های باسوادی بودند. کارشان را بلد بودند)
یا مستقیما توسط مستشارانی نوشته و پیشنهاد می‌شدند که کارکشته بودند،
گرچه بومی نبودند و نیاز به اصلاح داشتند،
ولی از حیث فنی، قوانینی استخواندار و قوی بودند.
آن کسی که قانون را نوشته بود، مطلب را فهمیده بود.
(لاجرم این فهم مولف، در ترجمه هم مشاهده می‌شود!) 
این است که ما خیلی از قوانینی که حتی قبل از دهه ۴٠ داریم،
قوانین خوبی است که چارچوب کارشناسی خوبی دارد.»

**

اتفاقی که بعدها افتاد و در دوران جمهوری اسلامی تشدید شد،
اتفاق عجیبی بود از حیث بلایی که بر سر قانون آمد.

شروع کردند به وصله و پینه کردن قانون.
بدون نگاه جامع. بسیاری اوقات با یک قیام و قعود بی فکر. 
بدون نگاه کارشناسی. 

لااقل قوانینی که در حوزه مدیریت شهری از تصویب مجلس گذشته است،
از لحاظ کیفیت قانونی به جد افتضاح هستند.

آن قدر آشفتگی درقانون وجود دارد که
کاملا رد پای نگاه های محلی و جزئی نگر و غیرکارشناسی را
در قوانین می‌توان یافت.

و حتی بدون نگاه به صورتجلسه مجلس،
می‌توان حدس زد که فلان تبصره‌ای که اضافه شده،
حاصل زور زدن‌های فلان نماینده‌ی فلان ده کوره بوده است که
تنها منافع کوتاه مدت خودش را دیده 
و دود اصلی تبعات‌اش را به چشم شهرها و کلانشهر ها و کل کشور ارسال فرموده.

آن وقت، وقتی فانون تاسیس شهرداری در اوایل مشروطه را می بینی،
و قانون مصوب در دهه ۴٠ و قانون فعلی را،
ناخودآگاه انگشت تحیر به دندان می گیری که
چه طور شد که آن قوانین شد این قوانین؟!

چه شد که پس از گذشت یک قرن، نه تنها پیشرفتی حاصل نشده که ...

بگذریم.

درد، در این فقره بسیار است.

***

مثالی بزنم.

آن روز اول که قانون شهرداری را نوشتند (یا ترجمه کردند)،
گفتند یکی از وظایف شورای شهر و شهرداری، احداث کتابخانه باشد.
(احداث سینما و تماشاخانه و ... نیز را به عهده شهرداری گذاشته بودند)

بعد از انقلاب گفتند:
«نه!
کار شهرداری نیست که!
مردم را منحرف می کند.
وظیفه‌ی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی است!
پس شد کار وزارت فرهنگ!
(یا چنین چیزی که: شهرداری احداث کند و تحویل بدهد به وزارت فرهنگ!)
»

آن قانون اولی، منطق داشت.

می‌گفت، این جور چیزها، باید با امکانات محلی درست شود.
به صورت چتربازی (که از آسمان نازل شود) نمی‌شود.

این‌که از پایتخت و از وزارت‌خانه بیایند و کتابخانه بسازند و
تجهیز کنند و کتاب درش بگذارند و بروند،
دلیل نمی‌شود که مردم استقبال کنند.
اصلا ذائقه‌ی مردم چه طوری است؟‌ از چه کتاب هایی استقبال می‌کنند؟
گیرم از کتابخانه استقبال هم کردند.
چه کسی و چه طوری نگهداری‌اش کند؟
چه طوری به روز رسانی شود؟
هزینه‌اش را کی بدهد؟
اگر دولت باشد، بلافاصله بحث اولویت‌ها پیش می‌آید
و دعوا بر سر سواری مجانی+ آغاز می‌شود.
و ...
(مثل همه‌ی جاهایی که دولت می‌خواهد به عده‌ای سواری مجانی بدهد!
-البته از جیب مردم کل کشور-)

 

سوال:
از تهران چه طور می‌توان کتابخانه‌ای در بشاگرد احداث و آن را اداره کرد؟
مسلما ناکارآ و مزخرف خواهد بود و اتلاف منابع.

این جور کارها باید مقیاسش محلی باشد.
در محل ساخته شود.
مردم محلی اداره‌اش کنند.
تامین‌اش کنند،
و ...

و شهرداری است که دستش در این زمینه‌ها باز است.
و شهرداری است که در اغلب کشورهای پیشرفته، متولی این امر است.

اگر در فیلم‌ها دیده باشید،
در بسیاری از آن کشورها،
کارت یک کتابخانه‌ی محلی در شهر، 
یک مدرک شناسایی است.
و ای بسا از گواهینامه رانندگی هم معتبرتر است.

***

اتفاقی که الآن افتاده چیست؟

فکر کنید، وزارت فرهنگ بخواهد در شهر تهران یک کتابخانه کوچک
١٠٠ متری معمولی احداث کند.

در ارزانترین نقاط، حداقل باید ١٠٠ میلیون تومان پول زمین بدهد.
در شمال شهر، حداقل باید ٣٠٠-۴٠٠ میلیون تومان پول زمین بدهد.
شدنی است؟
(با صد میلیون تومان می توان چند کتابخانه در جاهای دور تاسیس کرد)

در حالی که شهرداری،
الی ماشاءاله زمین دارد.
تمام پارک ها و بسیاری از فضاهای شهری هست
که قانونا متعلق به شهرداری -به نمایندگی از طرف مردم شهر- هستند.

الآن،  
پردیس سینمایی ملت+ در جنوب پارک ملت، توسط شهرداری، احداث شد.
بنای بسیار زیبا و با شکوهی است.
و سینمای بسیار خوب و با کیفیت و جالبی است.
به قول رضا: «انگار آدم رفته خارج!»

غیر از هزینه‌های ساخت چنین بنای زیبایی،
بدون شک،
اگر شهرداری می‌خواست این مساحت زمین را در این نقطه از تهران خریداری کند،
مطمئنا چند برابر هزینه‌ی ساخت این بنای بزرگ و زیبا،
باید فقط پول زمین را می‌داد.

ولی پارک، متعلق به شهر و تحت نظر شهرداری است.

حالا شما نگویید که شهرداری موظف شود زمین مجانی بدهد به وزارت فرهنگ.
چون از شما می‌پرسم با همین بودجه‌ای که وزارت فرهنگ در دستان مبارکش دارد‌،
چه گلی به سر این مملکت زده که با این دارایی های جدید بزند؟
و چرا وزارت فرهنگ باید برای تهران -با امکانات زیادش- کتابخانه بسازد
و برای بشاگرد نسازد؟

یا اصلا مگر شهرداری دیوانه است که همچین خبطی بکند؟
بی خیال!

***

پ.ن: کی بود سراغ فرهنگ کتابخوانی را می‌گرفت؟

پ.ن٢: در این نوشتار از فرمایشات اساتید عزیزمان٬ دکتر کاظمیان و دکتر باباجانی بهره وافر برده ام.

گسست تاریخی در مدیریت شهری

یک نکته‌ای را -در نگاه تاریخی به ایران- نباید فراموش کرد

(قبل از آن، این+ جدول را ببینید.)


شهرهای ما 
در طول هزاران سال، با مکانیزم های مختلف اداره شده‌اند.

شهرها: حاکم، امیر، کلانتر، داروغه، عسس، محتسب، کدخدا و قاضی داشته‌اند.
نمی‌گوییم ایده آل، ولی به هر حال امور شهرها، اداره می‌شده‌اند.

این نظام مدیریت شهری،
فراز و فرود هایی داشته است.
برخی اوقات خوب عمل کرده و برخی اوقات بد.

اما هر چه که بوده،
در دوران مشروطه،
آمدند -واو به واو- از مدل‌های غربی الگوبرداری کردند
و لذا، همه‌ی آن ساختار کهن،
به یکباره کنار گذاشته می‌شود؛ 
 و
جای خود را به دو-سه نهاد تازه ساز و مبهم و -لااقل در آن زمان- ناکارآمد
انجمن شهر و بلدیه و امنیه و ... می‌دهد.

این تغییرات عمده‌ی ساختاری،
آن قدر شگرف است که
به مثابه شخم زدن ساختار اداره‌ی کشور بوده است.

نتیجه، آشفتگی عجیبی است که طبیعی به نظر می‌رسد.

به این آشفتگی، اضافه کنید
کارشکنی ارباب قدرتی که قدرتشان را در اثر این تغییر در خطر می‌دیدند
و با این تغییرات و به ثمر نشستن آن، مبارزه می‌کردند.
گاهی یک برنامه‌ی تغییر خوب، در اثر این مقاومت‌ها خراب می‌شود.
چه رسد به این برنامه‌ی تغییر غیربومی (و غیرکارشناسی)!

نتیجه این که،
شاه صبور، تنها چهار سال طاقت می آورد.
و در نهایت، آن قدر شور ِاین آش در می‌آید که شاه کل ماجرا را منحل می‌کند. 
 -جدا صبور بوده است.
شاید اگر من به جای او بودم، چهار ماه هم طاقت نمی‌آوردم!-

البته منحل ِمنحل که نه.
یک گند دیگری می‌زند که هنوز هم بویش می‌آید.

قانونی می‌برد به مجلس.
شورای شهر و شهرداری و ...های موجود -همه را- منحل می‌کند،
(توجه کنید که از قانون حذف نمی‌کند. موجودها را منحل می‌کند)
و به جای آن، نیابت تام الاخیتار نهاد های فوق را
برای وزیر داخله (وزیر کشور) می‌گیرد.

این است که
تا قبل از این که این سید آشوبگر اصلاح طلب! (خاتمی عزیز)
بیاید و شوراها را علم کند،
شهرداری از طریق وزارت کشور تعیین می‌شد.
و وزیر کشور، عملا به نیابت از شورای شهر عمل می‌کرد.

این شد که مردم واقعا فکر می‌کنند شهرداری هم جزو دولت است.

این شد که ما این چنین دچار گسست تاریخی شدیم.
این شد که همان ذهنیت مزخرف‌مان را هم نسبت به شهرمان از دست دادیم!

فراموشی هویت گرفتیم.
خلق و خوی شهروندی یادمان رفت.

شهر برایمان شد خوابگاه.
شهرداری -هم مثل دولت- ایده آل ترین حالتش برای ما،
این بود که فقط کاری به کارمان نداشته باشد.
ما هم کاری به کارش نداریم!

این شد که احساس تعلق و مالکیت به شهرمان را از دست دادیم.

***

پ.ن: هم‌چون بسیاری اوقات (در زمینه‌ی مدیریت شهری)، این مطلب را نیز وام‌دار بحث‌های جالب دکتر کاظمیان عزیز هستم.

ما کجا ؟ مدیریت شهری کجا؟!

هر چه جلوتر می رویم عقب تر می مانیم! میخواهیم جایگاه مدیریت شهری را بیابیم اما جایگاه خودمان را هم گم می کنیم. مگر نه این است که از قدیم گفته اند: کار را به دست کاردان بسپرید؟ پس در مناصب مدیریت شهری کدامیک از آقایان کاردان این فن هستند؟ کدامیک این مکتب را تجربه کرده اند؟ می گوئید همه ی آنها ما هم حرفی نداریم. ولی اگر این فرضیه درست است پس چرا اوضاع و. احوال شهرهای ما اینگونه است؟

هفته ی گذشته مهمان عزیزی سر کلاس ما آمد و درس بزرگی به ما داد که فقط یک بخش آن را نقل می کنم. ایشان فرمود در مقطعی از تاریخ مدیریت شهر تهران که بحث بر سر انتقال پایتخت داغ شده بود و سران مملکت بطور جدی این گزینه را دنبال می کردند یکنفر آمدو شد شهردار پایتخت که کاردان بود به رموز مدیریت شهری آشنا. و ایشان آنچنان اوضاع و احوال شهر تهران را سر و سامان داد که رئیس جمهور وقت دریافت که «می شود پایتخت را به گونه ای دیگر نیز مدیریت کرد که نیازی به انتقال پایتخت نباشد.»

اما افسوس که دیری نپائید و آن توانا به دام فسون سیاست بازان گرفتار شد و سرنگون شد و باز هم عنان بدست دیگرانی افتاد که از مدیریت شهری فقط مناصب آن را چسبیده اند. و کسی چه می داند؟ شاید دگر باره باید به فکر انتقال پایتخت باشیم؟

 

در جستجوی غنا

با توجه به ماهیت میان رشته ای رشته ی مدیریت شهری٬
تسلط یافتن بر این رشته٬ کاری است بس دشوار.

(حامد قدوسی این جا+  چیزهایی راجع به رشته های میان رشته ای نوشته.
اگر خواستید ببینید.)

خلاصه این که
اگر گمان کرده اید
پس از دو سال طی این دوره ی کارشناسی ارشد٬
با فرض خوب درس خواندن شما
و از آن بعیدتر٬ خوب ارائه شدن دروس٬
(باستثنای دکتر کاظمیان و معدود از اساتید دیگر)٬
کارشناس شهر شده اید٬ زهی خیال باطل.

نه فقط به لحاظ ضعف اجرایی و دور بودن از فیلد.
تسلط تئوریک و نظری بر شهر امری است به جد مشکل پر زحمت.

خاصه آن که در برخی حوزه ها٬ هنوز ادبیات غنی مفهومی ندارند.
هنوز کتب قطور کلاسیک پدر و مادر دار زیادی در آن ها وجود ندارد.

مختصر کنم.

پس از دو سال و اندی صرف وقت در رشته ی مدیریت شهری٬
خدمت دکتر کاظمیان عزیز رسیدم.

درد دل گفتم و گفتم که احساس فقر دانش می کنم.
هنوز هنگام اظهار نظر و نوشتن  در فیلد٬ قلمم می لرزد.
هنوز آن تسلطی که راضی ام کند در این حوزه نیافته ام.

چه کنم؟

آیا سیر مطالعاتی ای هست که بتوان با طی آن بر این حوزه مسلط شد؟
آیا مجموعه ای از کتاب ها را می توانید پیشنهاد کنید
که با خواندن آنها٬ این حوزه را شخم زده باشم؟

ایشان هم با درنگ و تردید پاسخ داد.
و تردید و نگرانی ام را تایید کرد.

گفت به واقع سخت است و حوزه آن قدر وسیع هست که سر و ته اش معلوم نیست.
هنوز آن قدر شکل نگرفته است.

اما برای تسکین این نگرانی٬
برو فصلنامه مدیریت شهری را تهیه کن.
تا زمانی که ما بودیم٬ ۱۸ شماره از آن بیرون آمده است.

هر شماره اش مخصوص به یکی از موضوعات شهری است. 
و می توانم بگویم کیفیت مقالاتش خوب است.

با خواندن آن مجموعه٬ یک مروری روی حوزه کرده ای.

***

خدا به ایشان خیر بدهد.
به ما هم توفیق!

وقف در ایران, وقف در امریکا

می دانید مهمترین منبع درآمدی دانشگاه هاروارد که در طی سالیان گذشته در صدر بهترین دانشگاههای دنیا قرار داشته است چیست؟ وقف! درآمد این دانشگاه آمریکایی از محل موقوفات از کل کمکهایی که دولت انگلستان به دانشگاههای این کشور می کند بیشتر است! ( به نقل از مجله توقیف شده شهروند امروز). البته ما هم در مملکتمان وقف داریم اما مثلاْ برای خرج خورد و خوراک زائر فلان امامزاده در ناکجا آباد سفلی و ... 

کار مدیریتی - کار تشکیلاتی

البته٬ این عبارت «کار تشکیلاتی» را آن قدر از برخی اصحاب دولت جدید شنیده ام
که گوش هایم کاملا به آن حساس شده است.

بسان برخی دیگر از واژه های بیگناه٬ این یکی هم رنگ لوث شدن به خود گرفته 
و دیگر آن کارکرد همیشگی را -لااقل در گوش و هوش این کمترین- از دست داده.

به هر روی.

از آن جا که برخی دوستان علاقه خاصی به سوابق تشکیلاتی دارند و
اشاره به آن سوابق را لازم می بینند٬
خواستم مودبانه توصیه کنم که از قید موفق استفاده کنند.

چون مدیرانی را می شناسم که نه دانش خاصی دارند و نه توفیقی داشته اند.
کارنامه شان هم پر است از شرکت هایی که به ورشکستگی کشانده اند.

بعد هم هنگام اظهار نظر می گویند:
بنده سالها سوابق مدیریتی داشته ام.

البته که داشته ای برادر. در طی این سال ها حسابی هم گند زده ای!

این است که توصیه می کنم
هنگام اشاره به سوابق کار تشکیلاتی یا مدیریتی٬
از پسوند موفق استفاده کنید.

بگویید:
من سالها کار تشکیلاتی موفق داشته ام.

چون کم ندیده ایم کسانی که کارهای مدیریتی/تشکیلاتی بی ثمر و بی منطق کرده اند.

 

پیشنهاداتی برای عمل های جمعی مفید

مدت هاست می اندیشم به این که چه گونه با صرف هزینه هایی نه چندان گزاف٬ بتوانیم خروجی ها قابل توجه داشته باشیم.

در طول این ایام٬ مواردی به ذهنم خطور کرده است که عرض می شود. این ها ایده است. ایده را وقتی طرح می کنی دیگر مال خودت نیست. مال هر کسی است که بپسنددش و دنبالش کند. لااقل من این گونه می اندیشم. (شاید هم زیادی تحت تاثیر ریچارد استالمن کبیر!+   هستم!)

اول.

 اصل این ایده از دکتر کاظمیان است. من کمی بسط اش دادم. این که مثلا دوستان ورودی ما٬ برای هر درسی یک مقاله ای ارائه داده اند. یا لااقل (برخی زرنگ تر ها) هر ترمی٬ یک مقاله را به شکل های مختلف ارائه داده اند. (البته جز شهسواری عزیز٬ گمان نبرم کسی توانسته باشد این قدر هنرمندانه یک ترم را با یک عنوان سر کند. جدا جا دارد در رکوردهای گینس ثبت شود!)

چه خوب است همه مقالات دوستان در طول این سالیان را جمع و جور کنیم و در یک مجلد منتشر کنیم. حداقل در تیراژ ۲۰ عدد! به خودمان برسد و اساتیدمان! من که خودم به گمانم ۵-۶ مجموعه و تحقیق واره جمع کرده ام که قابل ارائه اند. احتمالا برای هم ورودی هایمان بیفتم به دنبال این کتابچه. باید چیز خوبی از آب در بیاید.

دوم.

به دنبال ثبت ان جی او  یا سمن (=سازمان مردم نهاد) برای کلیه فارغ التحصیلان مدیریت شهری هستم. یعنی فکر می کنم اگر بشود خوب است. قبلا دوستان برخی کارها کرده اند. اما باز هم پراکنده است. باز هم اطلاع رسانی درست و درمانی پشتش نیست. اطلاع دارم که بچه های علوم تحقیقات ان جی اویی به نام مروجان مدیریت شهری ثبت کرده اند. کاری است عالی. اما اطلاع رسانی نکرده اند. به هر حال برای ما هم دعوتی نفرستاده اند. ماهیت شان هم شاید این طور نباشد. به دنبال یک ان جی او با در های باز باید بود. که هر کسی که در هر دانشگاهی دوره کارشناسی ارشد یا دکتری در زمینه مدیریت شهری داشته و دارد بتواند در آن عضو شود. تشکیل یک کامیونیتی این چنینی می تواند برکات زیادی داشته باشد. آغاز اولین مجمع و نشستش می تواند در همین آمفی تئاتر خودمان باشد. اگر کمی -فقط کمی- حوصله و تیزبینی در میان باشد به راحتی می تواند حمایت متولیان امر را به خود جلب کند. در آن جلسه به راحتی می توان از وجود و حضور شهردار تهران و سایر کلان شهرها استفاده برد. کافی است که همین اساتید عزیز خودمان چند تماس تلفنی بگیرند تا ابعاد این همایش آنی باشد که لیاقت اش را دارد.

سوم.

مجله. مجله ای به نام مدیریت شهری روزگاری در سازمان شهرداری های کشور چاپ می شد که چنان چه می دانید٬ بار اصلی اش بر دوش دکتر کاظمیان عزیز خودمان بوده است.به هر روی بعد از رفتن ایشان از آن جا ٬ آن مجله نیز رها شده است و سامان سابق را ندارد. چه خوب است که بتوانیم یک نشریه علمی-پژوهشی و رسمی به نام گروه مدیریت شهری دانشگاه علامه داشته باشیم. مذاکراتی با دکتر ابطحی بزرگ (رئیس محترم دانشکده) داشته ام وایشان به جد استقبال کرده اند. دکتر کاظمیان عزیز نیز ابراز آمادگی کرده اند و نظر دکتر ابطحی هم همین بود که ایشان بزرگتری این کار را برعهده بگیرند. به هر روی٬ اگر دوستان کمک کنند و پیگیر شویم٬ هیچ بعید نیست که سال آینده همین روزها در تدارک انتشار اولین شماره های آن باشیم.

چهارم.

ارتباط با فیلد. کارهای تحقیقاتی در حوزه شهری. برخی دوستان ۸۶ و نیز اساتید عزیزمان٬ مذاکراتی با نهادهای مختلف از جمله مرکز مطالعات راهبردی شهرداری تهران داشته اند. مجموعا فضا مثبت است و هر دو طرف در قالب کلیات به انجام کارهای مشترک وایجاد پیوند راغب هستند. اما هنوز از این تنور نانی به در نیامده است.

یا تنور هنوز داغ نیست (شهرداری) یا خمیر نان (ما از این سوی!) حاضر نیست.

به هر روی٬ جز با علاقه مندی و پیگیری نمی توان ره به جایی برد.

پیگیر نباشیم٬ درس ها پاس می شود ولکن امید ها یاس!

از ما گفتن.

***

عجالتا همین ها برای یکی-دو سال دوندگی کافی است!

 

یا علی

بازديد از مكان هاي شهري

سلام دوستان

به نظر من بازديد از مكان ها يي كه به نوعي به مديريت شهري مرتبط است مي تواند به يادگيري ودرك ما از اين رشته كمك نمايد؛ چرا كه هم مي توانيم از نزديك با مسائل ومشكلاتي كه ازطريق مديريت شهري مي توان آن ها را برطرف كرد آشنا شويم ،حتي آن ها را موضوع تحقيقاتمان قراردهيم وهم مي توانيم با فرصت هاي مختلف شغلي در زمينه ي مديريت شهري آشنا شويم .

ستادهاي مختلف شهرداري، شوراي شهر تهران وسازمان هاي در ارتباط با امور شهري جاهايي هستند كه اگر امكانش وجودداشته باشد با يكي از اساتيد به آنجا برويم ، مفيدخواهد بود . همين طور اگر امكان داشته باشد  خوب است افرادي را براي سخنراني درمورد مسائل شهري به دانشكده دعوت كنيم .البته هماهنگي با سازمان هاي مربوطه وهمين طور دانشكده كمي مشكل مي نمايد. دوستان اگر دراين موارد اقدامي مي توانند انجام دهند، لطف مي كنند.

درضمن اميدوارم دوبازديدي كه لغو شد دوباره برقرار شود .(ان شاء الله)

درپناه حق پيروز باشيد.

تقلید

بی ز تقلیدی نظر را پیشه کن                      هم به ر‌ای و عقل خود اندیشه کن

از محقق تا مقلد قرنهاست                          کاین چو دادست وآن دیگر صداست

                                                                                              مولوی

نگاهی به مساله مسکن

به قول دکتر مجتهد:
«به طوطی هم دو کلمه‌ی عرضه و تقاضا را یاد بدهند،
می تواند ادعا کند که اقتصاد بلد است!»

***

برای بررسی مساله‌ی مسکن در ایران امروز،
باید نگاهی جامع  نگر تر از آن چه این روزها مرسوم است، داشت.

ما در مساله‌ی مسکن،
هم در طرف عرضه و هم در طرف تقاضا دچار پیچیدگی هایی هستیم که
بدون در نظر گرفتن آن ها،
موفق به توجیه صحیح وضعیت پیش آمده، نخواهیم شد،
عوامل موثر بر آن را درست نخواهیم شناخت،
راه‌کار خروجی ما،‌ راه‌کار دقیق و کارآیی نخواهد بود
و در نهایت پیش بینی درستی از آن چه در اثر تصمیمات ما رخ خواهد داد،
نخواهیم داشت.

***

من٬ این جا، از نگاه کینز به پول+  وام می گیرم،
و چنان چه او،
‌ علاوه بر تقاضای واقعی (=تقاضای مبادلاتی پول) پول، 
گونه های دیگری از تقاضا برای پول را بازشناخت،
ما نیز گونه های دیگری از تقاضا،
علاوه بر تقاضای واقعی (=تقاضای سکونتی) مسکن،
را مرور کنیم.

نمی دانم قبلا کسی این کار را کرده است یا نه.
اگر کسی چیزی از این دست را جایی دیده، ممنون می شوم اطلاعم دهد.
بلکه نتیجه نهایی این نوشتار دقیق تر باشد 
و برای روزی که سر و شکل مقاله‌ی علمی به خود می گیرد به درد بخورد.

***

با نگاهی به طرف تقاضا،
می بینیم که  با انواع متفاوتی از تقاضا روبرو هستیم.
که متناسبا عرضه‌ی مربوط به خود را ایجاد می کنند.
(یا برعکس! دعوا که نداریم!)

*اول. تقاضای سکونتی (Residential Demand)


این تقاضا را شاید بتوان تنها تقاضای واقعی برای مسکن دانست.
نیاز به سرپناه و سکونت‌گاه، از نیازهای اولیه‌ی هر انسانی است.
مسکن به این «نیاز به سکونت» پاسخ می دهد.
(منظور از واقعی بودن این تقاضا٬
 کاذب بودن سایر تقاضاها نیست.
منظور اصالت کارکردی است که برای این نوع از تقاضا متصور است.)

برنامه های دولت ها برای تولید انبوه مسکن، و تقویت عرضه ی مسکن.
پاسخی است به این تقاضا.

این است که با توجه رشد بالای جمعیت در اوایل دهه ۶۰،
و نزدیک شدن سن ازدواج متولدین این سال ها  و نیاز به مسکن مستقل،
می توان احتمال داد که تقاضا برای مسکن در سال های اخیر،
افزایش محسوسی داشته باشد.

البته بررسی آماری نشان خواهد داد که این افزایش تقاضا،
نمی تواند عامل افزایش قیمتی چنین سرسام آور باشد.

لاجرم نقش تقاضاهایی از نوعی دیگر راُ باید در این زمینه پر رنگ نمود.

چه این که،
این قشر، اگر هم می خواست،
توان مالی برای افزایش فشار تقاضا٬
و افزایش قیمت ها به میزان فعلی را نداشت.

نکته ی دیگری را در این جا باید ذکر کنم.
و آن این که به نظر می رسد در جهان توسعه یافته و در سایر نقاط جهان،
اغلب کارکرد زمین و مسکن، همین کارکرد واقعی آن است.

اگر زمین حاصلخیز در میان است، مصرف کشاورزی و تولید مربوطه را دارد.
اگر زمین شهری است مصرف مسکونی.

به همین دلیل، 
در این کشورها، بسیار نادر است که
کسی که دارای خانه ی مسکونی مناسب و در شان خود باشد،
اقدام به خرید مِلک یا خانه ای در مجاورت خانه فعلی خود نماید
بدون آن که مصرف و کاربری واقعی برایش داشته باشد.

چیزی که در تهران (و این روزها، تقریبا می توان گفت: ایران)،
به کرات مشاهده می شود.

این نکته،
ما را وا می دارد که از مردم تهران (و ایران) بپرسیم،
چرا با این که ملکی دارید، باز هم اقدام به خرید ملک می کنید؟

این سوال را این جا نگه دارید تا بعدتر به آن پاسخ دهیم.

 

*دوم. تقاضای احتیاطی (Precautionary Demand)

مثلی وجود دارد که ظاهرا مربوط به جهود هاست:

«مِلک٬ مثل ساعت می ماند.
اوج رکود هم که بشود٬
حداکثرش می خوابد.
عقب گرد نمی کند.
وقتی هم که رونق باشد٬‌ ترقی می کند و جلو می رود.»

درستی این مثل٬ لااقل طی نیم قرن گذشته٬ اثبات شده است.

صاحبان سرمایه٬ میل اول‌شان٬ حفظ سرمایه است.
و در دراز مدت چیزی بهتر از مِلک نیافته اند.

هر چند مِلک٬‌
علاوه بر این که ثروت قابل انتقال نیست٬
از حیث نقد شوندگی اش -خاصه در شهرهای کوچک- ضعف دارد٬
اما به هر حال٬
در نگاه بلند مدت مبتنی بر تجربه نیم قرن اخیر٬
بهترین جا برای پس انداز و حفظ ارزش پول بوده است.

این تقاضا٬‌بی هیچ تردیدی٬
امروز هم وجود دارد.

در میان صاحبان سرمایه٬ این عقیده نیز رایج است٬
که پول حاصل از فروش مِلک را صرف خرید مِلک می کنند و نه چیزهای دیگر یا کسب و کار.

یا در بسیاری معاملات دیده ایم که
فروشنده٬ 
انعقاد معاملات را منوط می کند به خریدی که انجام داده یا خواهد داد.

این موارد را هم می توان در همین رده دسته بندی نمود.

 خلاصه‌ این که٬ 
برای متقاضی این نوع از تقاضا٬
کارکرد مِلک و مسکن٬‌ حفظ سرمایه است.

ناگفته نگذاریم که
علت اصلی پایداری قیمت ها در این نگاه٬
و خاصیت ساعت گونه‌ی قیمت مسکن را باید در طرف عرضه جست.

چرا که به محض افزایش قیمت در یک ناحیه٬
عرضه‌ی مسکن به سرعت به قیمت های جدیدانجام می شود.
و در صورتی که تقاضا برای قیمت جدید نباشد و رکود حاکم شود٬
عرضه کننده کماکان برموضع خود خواهد ایستاد و
به کمتر از قیمت جدید نخواهد فروخت.
مگر٬ مجبور باشد و از جوانب دیگر تحت فشار باشد.
و یا این که پول ملک از خودش نباشد.
چنانچه در کشورهایی نظیر امریکا٬
۸۰ درصد (و حتی بیش از آن) از قیمت خانه را موسسات مالی و بانک ها٬ تامین اعتبار می کنند.
شخص با داشتن ۲۰ درصد از پول خانه و حتی کمتر از آن می تواند مالک خانه شود و
با گذاردن آن در رهن بانک٬ به تدریج اقساط آن را پرداخت نماید.
این مساله در ایران که معاملات مسکن کاملا نقدی انجام می گیرد٬
بسیار متفاوت است.

عرضه کننده از قیمت های افزایش یافته کوتاه نخواهد آمد.
او می تواند مقاومت کند به چند دلیل:
اول. نوعی از انحصار غیرقابل شکست را در اختیار دارد.
چرا که هم زمین قابل وارد کردن نیست
و هم ایران یک تهران بیشتر ندارد و تهران یک زعفرانیه بیشتر ندارد.
دوم. ندرتا املاک بدون کاربری واقعی یافت می شود.
به نحوی که حتی اگر مالک مستقیما در آن سکونت نکند٬ 
مستاجری خواهد داشت که از آن استفاده می کند و کسب درآمدی برای مالک خواهد بود.
لذا سرمایه اش٬ ‌از حداقل گردش برخوردار خواهد بود
و امکان مقاومت بر روی قیمت جدید را برای مدت های طولانی مهیا می کند.

از این هم بگذریم.

*سوم. تقاضای سوداگرانه/سرمایه‌ای (Speculative/Asset Demand)

 این گونه از تقاضا٬
هر چند با تقاضای احتیاطی٬ آمیخته و مرتبط است٬
اما باید این را مکمل آن محسوب نمود.

باز هم می توان گفت که
طی نیم قرن گذشته٬
هیچ فعالیت تولیدی و تجاری و غیر آن٬
مانند مِلک٬ روی ترقی و رونق را به خود ندیده است.

و این خود مهمترین دلایل جذابیت بازار مسکن است.

در تهران و ایران٬
تجربه‌‌ی نیم قرن اخیر٬ نشان داده است که
بازار مسکن٬
علاوه بر حفظ سرمایه٬ بازار بسیار جذابی از حیث سودآوری بوده است.

منزلی که در دروس در اوایل دهه هفتاد٬
متری ۷ هزار تومان خرید و فروش می شده است٬
-الآن- در اواسط دهه‌ی هشتاد٬
متری ۷ میلیون تومان خرید و فروش می شود.

کدام سرمایه گذاری در کدام صنعت و تولید و کسب و کار٬
می توانسته ظرف کمتر از ۲۰ سال٬
قیمت سرمایه را
-بدون هیچ زحمت و تلاش٬ بدون هیچ مالیات و عوارض و بدون هیچ ریسک-
 هزار برابر نماید؟

 

بازار مسکن٬‌
-طی نیم قرن پر تلاطم گذشته٬‌
که از حیث تمرکز حوادث افزاینده‌ی ریسک سرمایه گذاری در ایران٬
در تاریخ ایران و در میان کشورهای جهان کم نظیر بوده است-
 اعتماد بازار سرمایه را به شدت جلب کرده است.

و این اعتماد٬‌ به این راحتی سلب شدنی نیست.

 

 خلاصه‌ این که٬ 
برای متقاضی این نوع از تقاضا٬
کارکرد مِلک و مسکن٬‌ سرمایه گذاری و کسب سود از سرمایه است.

*چهارم. تقاضای اعتبارجویانه (Social Climbing/Parvenus Demand)

این گونه از تقاضا٬
هر چند عمومیت ندارد و مربوط به مناطق لوکس و مرفه نشین شهرها٬
(که در اصطلاح روزمره٬ «بالای شهر» خوانده می شود) است٬
با این حال باید آن را در نظر داشت.

با توجه به سطح قیمت ها و
مختلف بودن سطح مرغوبیت زمین در مناطق مختلف٬
سکونت در برخی مناطق٬ 
نشانه‌ای از تمول و ثروتمندی بوده٬
فرد را
-لااقل در مناسبات ظاهری-
در زمره‌ی افراد رده بالای جامعه -لااقل از حیث مادی- قلمداد خواهد کرد.

این مساله خود موجب دامن زدن به افزایش قیمت در برخی نقاط خاص٬
که شهرتی در زمینه‌ی خاصی نیز دارند خواهد شد.

شاید مرغوبیت قلمداد شدن زعفرانیه
را علاوه بر طبیعت منحصر بفردش ٬ 
بتوان مدیون همجواری‌اش با مجموعه کاخ‌های سعدآباد٬ دانست.

و یا عدم مرغوبیت زمین های خواجه عبدالله انصاری٬‌
باز هم به رغم طبیعت منحصر بفردش٬
را بتوان ناشی از همجواری اش با ساختمان های وزارت اطلاعات دانست.

هر چند این نوع تقاضا را می توان گونه ای از تقاضای مسکونی قلمداد کرد٬
اما تفکیک آن لازم می نماید
و این گونه از تقاضا را نباید از نظر دور داشت.


چرا که هر چند حجم تقاضای اینان٬
‌بخش عمده ای از بازار نیست٬
اما عملکرد نامناسب این قشر٬
-با توجه به توان مالی در پرداخت های بیشتر-
می تواند نقش موثری در افزایش قیمت ها ایفا کند و
بر بخش عمده ای از بازار تاثیرات نامطلوب بگذارد.

***

طرف عرضه را هم باید تفکیک شده نگاه کرد تا بتوان قضاوت درستی به دست داد.
بخشی از عرضه است که عرضه‌ی انبوه سازی است.
مخاطبش هم اقشار ضعیف و خانواده های نوپا هستند.
این نوع از عرضه٬ انحصاری نیست.
چرا که دست دولت و شهرداری ها برای ایجاد شهرک های اقماری و ...
باز است.
امکان خلق مکان های جدید وجود دارد.

بخشی از عرضه٬
آن قسمت از املاکی است که در اختیار مردم است.
نوعی از انحصار در مناطق مرغوب شهر وجود دارد.
امکان خلق فضاهای جدید وجود ندارد.
امکان وضع اجبار برای تقویت عرضه وجود ندارد.
خصوصا املاکی که مصرف واقعی نیز دارند و در آن موجر یا مالک ساکن است.

بیشترین افزایش قیمت هم مربوط به این مناطق است.
چرا که تمرکز تقاضاهای غیرمصرفی بر روی مناطق مرغوب است.
هر چند با شرایط به وجود آمده در کشور٬
املاک نامرغوب و شهرک های حاشیه ای و ... نیز تقاضاهای غیرمصرفی را پوشش می دهد.

***

این که چرا قیمت ها افزوده شده است را
شاید بتوان با در نظر گرفتن مواردی که ذکر شد٬ بهتر و دقیق تر تحلیل کرد.

در مورد راهکارهایی که دولتمردان در پیش گرفته اند و
راهکارهایی که می تواند به تقلیل بحران کمک کند بعدتر
-اگر عمری بود-
خواهم نوشت.

***

این ها تاملاتی بود که چندی در ذهنم بود.

گفتم این جا طرح کنم.

اگر کسی نظری یا اصلاحی یا تکمله ای ارائه کند٬ ممنونش خواهم بود.


کرم نما  وفرود آ  که خانه خانه توست!

المنة لله که در میکده  وا شد !
چه عجب !
خیر مقدم !
الحمدلله در روز های پایانی ترم پایانی ما ؛ اولین پست  از دوستان ورودی 86  در این ویلاگ گذاشته شد تا  راهی که توسط 85ها شروع شد بی رهرو نماند؛«هر پرچمی که از دست سرداری فرو افتد ، سرداری دیگر آن در دست بگیرد و نام این بوم بر ستاک عالم بگستراند !!»
آقای عراقی عزیز!

مقدمتان گرامی و قامتتان استوار ؛ به قول حضرت حافظ :

خوشا دمی که درآیی و گویمت به سلامت / قدمت خیر قدوم نزلت خیر مقام

بعدت منک و قد صرت ذائبا کهلال / اگر چه روی چو ماهت ندیده​ام به تمامی

امید که این ماراتن امدادی نهایتا" به سرمنزلی برسد که شایسته است
دست همه تان   را می بوسم به شوق و  غبار گذارتان را  توتیای چشم  میکنم به عشق  ؛ تا چراغ این خانه را بی فروغ مگذارید, بعونه و مدده
 
یا رب این قافله را لطف ازل بدرقه باد *** که ازو خصم به دام آمد  و معشوق به کام

شاید این آخرین پست من باشد؛ کسی چه میداند؛
 شاید فردا که آخرین امتحان را بدهم دیگر  مرا به خیر  و  مدیریت شهری  را به سلامت !
کاشکی روزگار وصل تو آخر نداشت !

شاید هم این حلقه انس  بپاید تا  زمین بر پاست  و  تا  دلی که می تپد به عشق این وطن  و تا روزگاری  که  راستمردی  کمر راست کند  و  کار این دیار به راستی  و سلامت آورد آنچنان که سزاست

یاعلی
...اما نه ؛ یک حرف دیگر ...
آقای دکتر غلامرضا کاظمیان نازنین
تا عمر دارم مخلصتم؛ دست بوستم ؛ عاشق وجنات و کمالات و چهره مهربان و مصممت ام
دعاگوی سلامتی  و  آرزومند عیش مدامتم
عمرت دراز  و روزگارت سرفراز
حالا بازم ... یاعلی

شاید نمره بیاورم...

قدم می زنم در دانشکده ای مملو از کودکی ! می نشینم کنار بچه های خوب هم کلاسی و می نویسم آنچه را می شنوم. شاید نمره بیاورم. هنوز آرزوهایم آنچنان بالغ نیست. فقط درس می خوانم که شاید نمره بیاورم! اما فراموش کرده ام چرا باید نمره بیاورم ؟ اساتید حضور و غیاب می کنند و من به تیک قلم استاد فکر می کنم. چرا اینجا آمده ام ؟ آمده ام تا شاید نمره بیاورم؟؟؟!!!

یک آدم خیری بیاید برود...

کاش یک آدم خیری پیدا بشود برود سراغ سازمان های مهم جهانی.
ببیند این ها چه می کنند.
بانک جهانی٬ صندوق بین المللی پول و ...


این ها کارهای مهمی برای شهرها انجام می دهند. وام می دهند. ارزیابی می کنند.
(به اورژانس تهران وام داده بودند که برود آمبولانس های نو و مجهز بخرد. این کار بزرگی است.
چرا یک چنین سازمانی چنین کاری می کند. 
اگر کارهای دیگری می کند چیست. ته و تویش را در بیاوریم!
بالاخره بی منفعت نیست.)


تصورات رایج راجع به این سازمان ها
هم یا مثل بنده خام و غیر قابل اتکاست
یا
مثل شیخ حسین شریعتمداری کبیر(کیهان) مبتنی بر توهم توطئه است و
این ها  را ایادی استکبار و آلت دست صهیونیست ها و ..... می داند.

نکته ای که هست این است که
این روش دوم روشی است بدون سختی و مطالعه.
هر کسی را که حال نداریم در موردش مطالعه کنیم٬
انگ صهیونیست رویش می چشبانیم و خودمان از شر مطالعه و تحقیق خلاص می کنیم.


ولی اگر بخواهیم دیدگاه منصفانه و علمی و نزدیک به واقعیت داشته باشیم، سختی دارد.

یک نفر آدم خیر کاش پیدا بشود برود ته و توی این ها را در بیاورد.


 

بازدیدهایی از محیط های کاری شهری

امروز به لطف زحمت حضرت فرجام عزیز٬ و همکاری و لطف جناب استاد خاکساری٬ از اورژانس تهران بازدید بسیار خوبی داشتیم.

شخصا بسیار استفاده کردم و موارد جالبی را آموختم.

ارائه بسیار خوب جناب آقای سالاری و توضیحاتی که راجع به اورژانس و اصولا پدیده ی EMS و وضعیت آن در ایران و فعالیت هایی که برای مدیریت بحران تدبیر و صحبت شده است و آسیب ها و مشکلات امروز و ....

(http://en.wikipedia.org/wiki/Emergency_medical_services)

مجموعه ی این سخنان و بازدید از بخش های مهم سازمان مزبور٬ به نحو بسیار خوبی مستمع را در جریان کلیت کار و وضعیت فعلی ایران و تهران و سازمان مزبور قرار می داد که برای یک مدیر شهری بسیار ارزشمند و در خور است.

از آن جا که ذهن این حقیر مدیدی است درگیر این مطلب است که برای دوره ی مدیریت شهری -که در آن مشغول به تحصیل هستیم- برنامه هایی بیابم و پیشنهاد کنم تا این دوره یک دوره ی منحصر به فرد و قابل قبول بشود بد ندیدم که این را به عنوان یکی از پیشنهادهای قابل تامل مطرح کنم.

و آن این که اگر طوری بشود که از همان بدو ورود به دانشکده٬ به صورت مستمر بازدید از سازمان های مهم شهر نظیر وزارت کشور٬ شورای شهر٬ شهرداری تهران٬ شهرداری مناطق٬ آتش نشانی٬ اورژانس٬ بخش ستادی مترو٬ مرکز کنترل ترافیک٬ مرکز کنترل آلودگی هوا٬ راهنمایی رانندگی و ...  داشته باشیم به جد می تواند یک مزیت بزرگ برای کسانی که در چنین دوره ای شرکت کرده اند ایجاد کند.

کاری است که گمان نمی کنم اگر عزمش در دانشکده باشد٬ هزینه ی زیادی هم در بر داشته باشد.

هر جا که رفته ایم برای بازدید٬ با توجه به این که در دوره کارشناسی ارشد هستیم٬ اطلاعات خوب و جامعی ارائه می کنند. تحویل می گیرند. در عین این که با توجه به این که احتمال جذب برای پایان نامه هم می دهند فضای مثبتی هم برای تعامل ایجاد می کنند.

من فکر می کنم اگر به سازمان های مهم شهر سر بزنیم و بازدید داشته باشیم٬ واقعا مزیت بزرگی برای ما ایجاد می شود.

من گمان نمی کنم که اغلب کسانی که شهردار شده اند٬ توانسته باشند از همه ی این سازمان ها بازدید کرده باشند یا در طول دوران خدمتشان بازدید کنند و اطلاعات داشته باشند یا کسب کنند.

به این فکر کنیم.

اساتید ومسئولین عزیز دانشگاه به این فکر کنند.

نمرات دکتری را باد برد !

بنده ی خدا حاج محسن ، جور همه را می کشد . درفش اعتراض را یک تنه در وبلاگ بالا نگه داشته و شده قلم بدست مزدور و هر از چند گاهی انگشت در سوراخ زنبور می کند. شاید این یکی ، دو خط قوت قلبی باشه واسه ایشون تا از نفس نیفته .

بی اغراق یکی از بدترین و مزخرفترین دانشگاهها که چه عرض کنم ، اماکن دولتی که تا بحال در عمرم دیده ام ، همین دانشگاه علامه و بخصوص دانشکده مدیریت آن  است . شاید باور نکنید اما در حالی که در دور افتاده ترین نقاط این مملکت که انتخاب واحد از طریق اینترنت صورت می گیرد ، در این دانشگاه عقب افتاده می بایست حضوری مراجعه کرد . دانشکده مدیریت فاقد بورد اعلان نمرات است ! نمرات دانشجویان را روی در و دیوار حیاط می زنند و پاره ای از اوقات ، مثل ترم گذشته، لیستها را باد می برد یا باران می شوید ! 80% نمرات ترم قبل گروه مدیریت شهری اعلام نشده و انتظار نمی رود در آینده نزدیک هم خبری باشد . در کلاسها کاغذی با این مضمون چسبانده اند : (( عطسه زدن با صدای بلند ممنوع ! )) چون ممکن است ساختمان کاهگلی آن یکباره فروریزد ! در مورد مسائل آموزشی و پژوهشی!!!( لطفاً نخندید ) و امکانات حرفی نمی زنم تا حداقل آبروی خودمان نرفته باشد ! در ضمن گویا یکی از دوستان به ((کشور مکه !!)) رفته بود ، حاجی زیارت قبول ...      

ضرورت ارتباط با فیلد

در ادامه مطالبی که قبل تر عرض کردم٬ می خواستم یک نکته ی مهم دیگر را هم اضافه کنم و آن ضرورت ارتباط با فیلد برای این رشته است.

گمان من این است که ضرورت ارتباط این دوره با فیلد٬ بسیار بیش از هر رشته ی دیگری است که در این دانشکده تدریس می شود.

هر یک از رشته ها و دوره هایی که در این دانشکده تدریس می شود٬ را که نگاه بکنید بازار کاری وسیعی در ارتباط با فیلد دارد.

برای مدیر صنعتی و بازرگانی و بازاریابی و ... هزاران شرکت بازرگانی و صنعتی و ... هست.

برای مدیر دولتی هزاران پوزیشن مدیریت دولتی در سراسر کشور وجود دارد.

برای مدیر اجرایی و ... نیز همین طور.

برای حسابدار٬ الی ماشاء اله محل کار با درآمدهای عالی وجود دارد.

اما دو رشته هست که تخصصی است. و از حیث تخصصی بودنش٬ مشتری خاص هم دارد. یکی مدیریت بیمه است. یکی مدیریت شهری است.

باز هم در مقایسه٬ شرکت های متعدد بیمه ای هستند که می توان با آن ها کار کرد و در فیلد بود.

اما مدیریت شهری چه؟

ضرورت ارتباط با فیلد را با هزار دلیل می توان اثبات کرد. چه می گویم. شاید اصلا نیاز به اثبات هم ندارد و کاملا برای هر عقل سلیمی پذیرفته شده باشد. ولی این مثال ساده را زدم که مساله ی ضرورت ارتباط با فیلد٬ در مقایسه با سایر رشته ها شفاف بشود.

یک نکته وجود دارد و آن این است که قاعدتا یک دوره آموزشی درسطح عالی و کارشناسی ارشد٬ باید یک فرد را در کاری که می خواهد در فیلد مرتبط بکند جلو بیندازد. اگر نمی اندازد٬ پس یک جای کار می لنگد.

برای رشته های مشهور مدیریت (بازرگانی٬ صنعتی٬ منابع انسانی٬ بازاریابی و ...)  چندان نیازی به ارتباط با فیلد نیست. اگر باشد که خیلی خوب است ولی نبودنش دوره را زیر سوال نمی برد. ولی این رشته ی مدیریت شهری (که به درستی در کنکور زیرمجموعه مدیریت اجرایی قرار داده شده است) با توجه به ابعاد عمیق اجرایی اش٬ ارتباط نداشتن با فیلد٬ خلائی است که واقعا قابل پر شدن نیست.

خروجی این دوره٬ به مثابه دارنده ی مدرک خلبانی ای خواهد بود که هیچ گاه در هواپیمای واقعی ننشسته است و تنها از طریق نرم افزارها و محیط سیمولاتور خلبانی کرده است. (راستش را بخواهی به جد معتقدم که این دانشکده حتی سیمولاتور هم نداشت. تقریبا هیچ گرایی از مدیریت شهری به دانش آموختگانش نداد و این خیلی بد است که کسی از آموزش مجازی هم محروم بماند. نه؟ -بگذریم از کلاس دکتر کاظمیان که از قدیم گفته اند: النادر کالمعدوم!-)

بنده جرات نمی کنم هواپیما را بدهم به دست چنین خلبانی که فقط در سیمولاتور و شبیه ساز خلبانی کرده (چه رسد به ما در این دانشکده که سیمولاتور هم ندیده ایم!)

و این خیلی چیز بدی است.

و سخن در این رابطه بسیار است.

مدیریت امور شهری، فارغ از امور مدیریت شهری

این نوشتار شاید بعدتر بتواند صورت دیگری به خود بگیرد و نقدی بر این رشته دانشگاهی که در آن شاغل به تحصیل هستیم و دانشگاهی که در آن٬ به این مشتغلیم باشد اما هدف از طرح آن در این فضای وبلاگی این نیست. غرض چیز دیگری است که در پی خواهد آمد.

***

شاید شایسته باشد که یک جلسه طوفان مغزی -شبیه آن چه در طوفان مغزی برای احصاء پدیده های شهری انجام دادیم- برای احصاء اشکالات و نقد و نظرات دوستان نسبت به «این رشته»٬ «این دانشکده» و «این رشته در این دانشکده» برگزار کنیم و درد دل ها را و ناراحتی ها را و نامرادی ها را یک جا جمع کنیم. مسلما این کار در دوره های قبلی انجام نشده است و اگر شده است چیزی برای ما باقی نگذارده اند که ببینیم چنین کاری شده است یا نه. پس از آن جا که مبدا تاریخ آن جایی است که بشر توانست بنویسد و چیزی باقی گذارد، کارهای قبلی ها را -اگر کاری کرده باشند- باید به حساب ماقبل تاریخ بگذاریم و خود برای بعد از تاریخ کاری کنیم و بشویم مبدا تاریخ برای بعدی ها!

***

دو نوع نگاه به این رشته و تحصیلات می توان داشت.

نگاه اول، می گوید «سخت نگیر برادر! بخوان برود!» و بد هم نمی گوید. این نگاه چیزی از این رشته یا دانشگاه یا مدرک تحصیلی فوق لیسانس نمی خواهد جز همان مدرک تحصیلی فوق لیسانس. پس چه بهتر که این رشته در این دانشکده بی سر و سامان است و به تعبیر دوست دانشگاه تهرانی مان: «فوق لیسانس تربیت بدنی می خواستیم بگیریم، از مدیریت شهری سخت تر می بود». چرا که اگر سر و سامانی داشت، قاعدتا کار جدی تر می شد و بر ما سخت می گذشت!

نگاه اول از شرایط راضی است. اما شاخصه اش در رضایت نیست. در تطبیق دادن خود با محیط است. مطیع شرایط بودن است. شاید هم راضی نباشد ولی از محیط پیروی می کند و کاری برای تغییر محیط نمی کند و گامی برای تغییر شرایط بر نمی دارد.

مثال برای نگاه اول همه ی ورودی های قبل از ما هستند و احتمالا -با شناخت اجمالی که دارم- دوره های ورودی بعد ازما. ما هم تحفه ای نیستیم ولی مزیت برخورداری از هم دوره ای هایی را داریم که از شاخصه نگاه دوم برخوردارند. نگاه نقادانه دارند و جرات نقد کردن دارند. چشم و گوششان بسته نیست و جاهای زیادی را دیده اند و قبولی در این دانشکده برایشان بزرگترین پیروزی عمرشان نیست که باعث شود برای حفظ آن به خود سانسوری و سکوت و تحمل بی احترامی دست یازند.

نگاه دوم، برای سرگرمی، فرار از سربازی و یا صرفا گرفتن یک مدرک تحصیلی ارشد به این رشته و این دانشگاه پا نگذاشته است. فرجام عزیز مدرک کارشناسی ارشدش را داشته است و به این رشته پا گذاشته است. پس قاعدتا این دوره آموزشی در فیش حقوقی اش تاثیر چندانی نخواهد گذاشت.

برای نگاه دوم وقتش، تلاشش و رشته ای که در آن تحصیل می کند قیمت دارد و لذا درس خواندن برایش یک کار جدی است.

(داخل پرانتز: متاسفانه، راجع به جدی بودن، بسیاری اشتباه می اندیشند. واضح است که حضور به موقع در کلاسها و نظم و ترتیب و انجام تکالیف و ... همه جزو شاخصه های جدی بودن هستند. ولی ظاهر جدی بودن اند. اتفاقا ادم های جدی اگر به درس بی فایده و کلاس بی بهره روبرو شوند، جدی اش نمی گیرند و به آن اهمیتی نمی دهند. پس یک کلاس بی فایده و استاد بی سواد را اگر تحویل گرفتی و منظم رفتی و هر چه گفت مرتب و منظم نوشتی و خواندی و انجام دادی، لااقل من به شما جدی نمی گویم!)

نگاه دوم اگر مدیریت شهری می خواند می خواهد مدیر شهری بشود. می خواهد درس درست بخواند. می خواهد از مدیریت شهری سر در بیاورد. می خواهد درس درست از استاد بگیرد. نمی تواند منت بی سوادی استاد را به طمع نمره بکشد. حرف های صد من یک غاز و ادعاهای عجیب یک استاد مدعی را از ترس لج کردن استاد و نمره ندادن، به جان نمی خرد.

نگاه دوم، شخصیت دارد. منش و روش دارد. نسبت به تلف شدن عمرش در این دانشکده حساس است. دلش به پشیز مدرک خوش نمی شود. مدرک می خواهد ولی فقط مدرک نمی خواهد.

نگاه جدی، می پرسد هدف طراح از طراحی این رشته چه بوده است. طرح درس را که برده است وزارت علوم تصویب کرده است، چه هدفی در آن نوشته است. می خواهد آن را به دست بیاورد. اگر هدف تربیت شهردار بوده است، می خواهد برود شهردار شود. بعد از خودش می پرسد دری وری هایی که ساعتچی سر کلاس می گوید چه ربطی به مدیریت رفتار سازمانی داشت؟ یا با خودش فکر می کند دکتر غفرانی عزیز-که به اعتراف همه گان شخصیت بسیار محترمی دارند- چرا این قدر درس برنامه ریزی شهری را ضعیف ارائه کرد و حجم مطالبش کم بود؟  و ...

نگاه جدی، می خواهد فردا فعال باشد. می خواهد به عنوان کارشناس ارشد در موارد متعدد نظر بدهد. کار کند. تحقیق کند. کارشناسی کند. مصاحبه کند و مطلب بنویسد و نظر کارشناسی بدهد. پس می خواهد باسواد از درب دانشکده بیرون برود.

و آن وقت خلاء های بسیاری در فضای آموزشی این دانشکده می بیند.

پس از این نقطه به بعد، از طرف نگاه جدی سخن می گویم.

اگر صاحب این نگاه هستید، و یا علاقه ای به آن دارید، به خواندن ادامه دهید. چرا که مرا در این نوشتار با صاحب نگاه اول سخنی نیست.
قدم و نگاه و فکرش روی چشم من. ولی مخاطب این نوشتار نیست.

****

صاحب نگاه جدی، به تجربه و مشاهده دریافته است که کلا باید از سیستم آموزشی دانشگاه ناامید باشد.

این سخن ابدا شوخی نیست. گلایه نیست. گزافه هم نیست.

آن اندام صد پاره و در عین حال سنگین، امکان حرکت را از این فیل پیر زخمی برزمین افتاده گرفته است.

گاهی نفسکی می کشد و چشمی باز می کند ولی طولی نمی کشد که دوباره به چرت دائمی خویش فرو می رود و آش همان و کاسه همان!
(این یکی، شوخی بود و کمی گلایه هم داشت.)

به هر حال٬ اگر فکر می کنید که این روضه ها را خوانده ام که از طرف دانشگاه حرکتی رخ دهد٬ زهی خیال باطل.

از طرف دیگر، همان نگاه جدی٬ به تجربه دریافته است که امیدی به دانشجویان -که امثال بنده باشیم- هم به عنوان این که تحولی ایجاد کنند نیست و نمی تواند باشد.

ما همه شاغلیم و گرفتار. سر کلاس هایمان هم که می آییم هنر کرده ایم و شاخ غول شکسته ایم.

پس روی چنین جمعی -هر قدر هم که تحول خواه باشد-  نمی توان امید کار متمرکز و فشرده برای تحول را داشت.

انگار یادم رفت. این را باید اول می گفتم. که ایجاد تحول کردن -بیدار کردن این فیل تنبل خفته و هشیارکردن و سرپا کردن و به راه انداختن اش- مستلزم توان و هزینه زیاد و گذاشتن وقت و گذر زمان کافی و فداکاری و خلاصه جانبازی است. نیروی فهیم و متمرکز و کاربلدی می خواهد که قاعده اش این است که اساتید عزیز دانشگاه باشند و این که چقدر هستند خود برای بنده و شما معلوم است. واردش نشویم به احتیاط نزدیک تر است.

دانشجو ها هم خداییش چنین نیرویی نیستند. اول که حداکثر دو سال در دانشکده ها هستند. دیم که تشکل و انسجام ندارند و اگر هم دارند کاملا غیر رسمی است و در مواجهه با ساختارهای رسمی کارآیی ندارد. سیم که لزوما توان علمی و یا لااقل شان و اعتبار کافی برای این تحول را ندارند.

اما.

اما می توانند باعث شوند که کارهایی رخ دهد.

همین جمع غیر متشکل می تواند ببعی نباشد.

می تواند هر چیز که در ظرف غذایش ریختند را نوش جان نکند. می تواند اقلا با اکراه بخورد.

حالا که قرار است بمیریم چرا با دست خودمان خودکشی کنیم؟

***

این حرف ها بوی انقلاب و کودتا و تحصن و این حرف ها می دهد.

بنده به شدت از این کارها بیزارم. این کارها هم مقطعی است هم سبک سرانه و چیپ است٬
نتیجه کوتاه مدتش -آن هم فقط گاهی- ممکن است بروز کند و مقصودی حاصل شود.
و نتیجه درازمدتش -آن هم اغلب اوقات- سبک شدن و کاهش شان و اعتبار متحصنین وانقلابیون است.

این هم نباشد٬
مواردی نظیر تحصن و انقلاب و کودتا حرکات نفی ای است.
وبنده با حرکات نفی ای مخالف ام.

این سیستم دانشگاه، دارد کارش را می کند. خوب یا بد.
بکند. دستش درد نکند. همینی است که هست. لااقل تکلیفمان باهاش معلوم است.
لااقل داشته هایمان را می دانیم چی هست.
و این معنی اش آن نگاه اول و رضایت دادن به شرایط نیست.
بلکه ارزیابی بدون قضاوت از شرایط موجود است.
هر حرکتی هم که بخواهد آغاز شود و تحولی را شروع کند، بر مبنای وضع و شرایط موجود و در محیط موجود رخ می دهد و نه در محیطی جدید.

پس بر مبنای وضع موجود ببینیم کاری می شود کرد؟

کاری موثر و کم هزینه.

***

قبل از وارد شدن به پیشنهاد٬
یک نقد مختصری به شرایط موجود بکنیم، بلکه گرم شویم:

  • البته برای گروهی که به تازگی کارت دانشجویی گرفته اند، شاید این حرف ها خنده دار باشد!
  • یک مدیر موفق، مهمترین سرمایه اش دارا بودن یک شبکه اجتماعی قوی است. این شبکه ها باید در همین دوره ها شکل بگیرد. آشنا بودن و شدن با سایر دوره ها و فارغ التحصیلان و دانشجویان مدیریت شهری یک مزیت مهم است. نداریم.
  • آشنا بودن با هدف رشته، طراح رشته، موسسین رشته در دانشکده، طرح درس رشته و .... از الزامات ورود به هر رشته دانشگاهی است. نداشتیم ونداریم.
  • کنفرانس های مدیریت شهری برگزار می شود، نمایشگاه مدیریت شهری برگزار می شود و هیچ خبری به این دانشگده و این گروه نمی رسد. مشکل کجاست؟
  • ارتباطی با سایر دانشکده هایی که مدیریت شهری دارند٬ وجود ندارد
  • بوردی، تابلویی، اتاقی، صندوقی، .... هیچ علایم حیاتی وجود ندارد که نشان دهد این مرده نفس می کشد. نشان دهد که چند تا موجود زنده در رشته مدیریت شهری نفس می کشند! جز یک نوشته ی هفت سانتیمتری که سردر اتاق دکتر شریف زاده است و در کنار عبارت مدیریت دولتی قرار گرفته است. بلکه اگر رویشان بشود همین ۷ سانت را هم برمی دارند!
  • نه تجمعی، نه تشکلی، نه مجله ای، نه حتی یک تابلوی دیواری ای. این دوره می تواند خیلی پربارتر برگزار شود. می تواند خیلی پر سر و صدا تر باشد. فعلا هم درونش ما را کشته هم بیرونش کسی را نکشته. اقلا می شود کاری کرد که بیرونش عده ای را بکشد! این برای خودمان خوب است. -اگر روی این رشته فکر جدی ای داریم-
  • ارتباط با مدیریت شهری تهران، تقریبا صفر است. این که نشد. شهردار تهران باید بیاید آویزان شود. باید از خدایش باشد. وقتی نیست، علتش همین ضعف ماست. باید رفت دنبالش، آوردش، گرفتارش کرد. کار که قوت بگیرد، شهردارهای بعدی خودشان می آیند. یک شهردار را بیاوری یک درس که تاحالا نداده را بدهد که نشد ارتباط با فیلد. هم درس دانشجو خراب می شود و هم ارتباط به دردبخوری شکل نمی گیرد.
  • نه سایتی٬ نه هوم پیجی٬ نه ایمیل آکادمیکی٬ نه .... این طور که نمی شود

برف مي بارد ...

سلام به همه دوستان و سروران گرامي
داستان آرش کمانگير را که يادتان هست !!
من هر وقت برف مياد، بي اختيار اين شعر زيبا و پر اميد سياوش کسرايي که حتما الان ديگه از کتابهاي درسي ابتدايي حذف شده در خاطرم ميگذره ، براي من که هميشه حسي نوستالژيک و در عين حال غرور آفرين و اميد بخش به همراه داشته. استرس براي حفظ کردن اين شعر طولاني در کلاس چهارم يا پنجم ابتدايي و جواب دادن سر کلاس و نمره و امتحان و در عين حال با لحن دکلمه و پرطنين چنين شعري رو سرکلاس خوندن و آرزوي رستم شدن و آرش شدن و... زيباترين خاطره ايه که بعد از قريب سي سال هنوز ميتونه دل انگيز و فرحبخش باشه ...
اميدوارم شما هم ازين شعر خوشتون بياد ، بخصوص اونجا که ميگه‌ " ... آري آري زندگي زيباست، زندگي آتشگهي ديرنده پا برجاست ، گر بيفروزيش رقص شعله اش تا بيکران پيداست ، ورنه خاموش است و خاموشي گناه ماست ..." بعضي ها اين شعر را حماسي ترين شعر سپيد معاصر قلمداد ميکنند


 برف مي بارد 

 برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ 

 كوهها خاموش 

 دره ها دلتنگ

 راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ

 بر نمي شد گر ز بام كلبه هاي دودي 

 يا كه سوسوي چراغي گر پيامي مان نمي آورد 

 رد پا ها گر نمي افتاد روي جاده هاي لغزان 

ما چه مي كرديم در كولاك دل آشفته دمسرد ؟

آنك آنك كلبه اي روشن 

 روي تپه روبروي من 

 در گشودندم 

 مهرباني ها نمودندم 

 زود دانستم كه دور از داستان خشم برف و سوز 

 در كنار شعله آتش 

 قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز 

 گفته بودم زندگي زيباست 

 گفته و ناگفته اي بس نكته ها كاينجاست

 آسمان باز

آفتاب زر 

باغهاي گل 

 دشت هاي بي در و پيكر 

 سر برون آوردن گل از درون برف 

 تاب نرم رقص ماهي در بلور آب

 بوي خاك عطر باران خورده در كهسار 

 خواب گندمزارها در چشمه مهتاب 

 آمدن رفتن دويدن 

 عشق ورزيدن 

غم انسان نشستن 

 پا به پاي شادماني هاي مردم پاي كوبيدن 

 كار كردن كار كردن 

 آرميدن 

چشم انداز بيابانهاي خشك و تشنه را ديدن 

جرعه هايي از سبوي تازه آب پاك نوشيدن 

گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن 

همنفس با بلبلان كوهي آواره خواندن 

در تله افتاده آهوبچگان را شير دادن 

نيمروز خستگي را در پناه دره ماندن 

گاه گاهي 

زير سقف اين سفالين بامهاي مه گرفته 

قصه هاي در هم غم را ز نم نم هاي باران شنيدن 

بي تكان گهواره رنگين كمان را 

در كنار بان ددين

يا شب برفي 

پيش آتش ها نشستن 

دل به روياهاي دامنگير و گرم شعله بستن 

آري آري زندگي زيباست 

زندگي آتشگهي ديرنده پا برجاست 

گر بيفروزيش رقص شعله اش در هر كران پيداست 

ورنه خاموش است و خاموشي گناه ماست 

پير مرد آرام و با لبخند 

كنده اي در كوره افسرده جان افكند 

چشم هايش در سياهي هاي كومه جست و جو مي كرد 

زير لب آهسته با خود گفتگو مي كرد 

زندگي را شعله بايد برفروزنده 

شعله ها را هيمه سوزنده 

جنگلي هستي تو اي انسان 

جنگل اي روييده آزاده 

بي دريغ افكنده روي كوهها دامن 

آشيان ها بر سر انگشتان تو جاويد 

چشمهها در سايبان هاي تو جوشنده

آفتاب و باد و باران بر سرت افشان

جان تو خدمتگر آتش 

سر بلند و سبز باش اي جنگل انسان 

زندگاني شعله مي خواهد صدا سر داد عمو نوروز 

شعله ها را هيمه بايد روشني افروز

كودكانم داستان ما ز آرش بود 

او به جان خدمتگزار باغ آتش بود 

روزگاري بود 

روزگار تلخ و تاري بود 

بخت ما چون روي بدخواهان ما تيره 

دشمنان بر جان ما چيره 

شهر سيلي خورده هذيان داشت 

بر زبان بس داستانهاي پريشان داشت 

زندگي سرد و سيه چون سنگ 

روز بدنامي 

روزگار ننگ 

غيرت اندر بندهاي بندگي پيچان 

عشق در بيماري دلمردگي بيجان 

فصل ها فصل زمستان شد 

صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد 

در شبستان هاي خاموشي

مي تراويد از گل انديشه ها عطر فراموشي

ترس بود و بالهاي مرگ 

كس نمي جنبيد چون بر شاخه برگ از برگ 

سنگر آزادگان خاموش

خيمه گاه دشمنان پر جوش

مرزهاي ملك 

همچو سر حدات دامنگستر انديشه بي سامان 

برجهاي شهر 

همچو باروهاي دل بشكسته و ويران 

دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو 

هيچ سينه كينهاي در بر نمي اندوخت 

هيچ دل مهري نمي ورزيد 

هيچ كس دستي به سوي كس نمي آورد 

هيچ كس در روي ديگر كس نمي خنديد 

باغهاي آرزو بي برگ

آسمان اشك ها پر بار 

گر مرو آزادگان دربند 

روسپي نامردان در كار 

انجمن ها كرد دشمن 

رايزن ها گرد هم آورد دشمن 

تا به تدبيري كه در ناپاك دل دارند 

هم به دست ما شكست ما بر انديشند 

نازك انديشانشان بي شرم 

كه مباداشان دگر روزبهي در چشم 

يافتند آخر فسوني را كه مي جستند 

چشم ها با وحشتي در چشمخانه هر طرف را جست و جو مي كرد

وين خبر را هر دهاني زير گوشي بازگو مي كرد 

آخرين فرمان آخرين تحقير 

مرز را پرواز تيري مي دهد سامان 

گر به نزديكي فرود آيد 

خانه هامان تنگ 

آرزومان كور 

ور بپرد دور 

تا كجا ؟ تا چند ؟

آه كو بازوي پولادين و كو سر پنجه ايمان ؟

هر دهاني اين خبر را بازگو مي كرد

چشم ها بي گفت و گويي هر طرف را جست و جو مي كرد

پير مرد اندوهگين دستي به ديگر دست مي ساييد 

از ميان دره هاي دور گرگي خسته مي ناليد 

برف روي برف مي باريد 

باد بالش را به پشت شيشه مي ماليد

صبح مي آمد پير مرد آرام كرد آغاز 

پيش روي لشكر دشمن سپاه دوست دشت نه دريايي از سرباز

آسمان الماس اخترهاي خود را داده بود از دست

بي نفس مي شد سياهي دردهان صبح 

باد پر مي ريخت روي دشت باز دامن البرز 

لشكر ايرانيان در اضطرابي سخت درد آور 

دو دو و سه سه به پچ پچ گرد يكديگر

كودكان بر بام

دختران بنشسته بر روزن 

مادران غمگين كنار در 

كم كمك در اوج آمد پچ پچ خفته 

خلق چون بحري بر آشفته 

به جوش آمد 

خروشان شد 

به موج افتاد 

برش بگرفت وم ردي چون صدف 

از سينه بيرون داد 

منم آرش 

چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن 

منم آرش سپاهي مردي آزاده 

به تنها تير تركش آزمون تلختان را 

اينك آماده 

مجوييدم نسب 

فرزند رنج و كار 

گريزان چون شهاب از شب 

چو صبح آماده ديدار 

مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش 

گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش 

شما را باده و جامه 

گوارا و مبارك باد 

دلم را در ميان دست مي گيرم 

و مي افشارمش در چنگ 

دل اين جام پر از كين پر از خون را 

دل اين بي تاب خشم آهنگ 

كه تا نوشم به نام فتحتان در بزم 

كه تا بكوبم به جام قلبتان در رزم 

كه جام كينه از سنگ است 

به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است 

در اين پيكار 

در اين كار 

دل خلقي است در مشتم 

اميد مردمي خاموش هم پشتم 

كمان كهكشان در دست 

كمانداري كمانگيرم 

شهاب تيزرو تيرم 

ستيغ سر بلند كوه ماوايم

به چشم آفتاب تازه رس جايم 

مرا نير است آتش پر 

مرا باد است فرمانبر 

و ليكن چاره را امروز زور و پهلواني نيست 

رهايي با تن پولاد و نيروي جواني نيست 

در اين ميدان

بر اين پيكان هستي سوز سامان ساز 

پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز 

پس آنگه سر به سوي آٍمان بر كرد 

به آهنگي دگر گفتار ديگر كرد 

درود اي واپسين صبح اي سحر بدرود 

كه با آرش ترا اين آخرين ديداد خواهد بود 

به صبح راستين سوگند 

بهپنهان آفتاب مهربار پاك بين سوگند

كه آرش جان خود در تير خواهد كرد 

پس آنگه بي درنگي خواهدش افكند 

زمين مي داند اين را آسمان ها نيز 

كه تن بي عيب و جان پاك است 

نه نيرنگي به كار من نه افسوني

نه ترسي در سرم نه در دلم باك است

درنگ آورد و يك دم شد به لب خاموش

نفس در سينه هاي بي تاب مي زد جوش

ز پيشم مرگ 

نقابي سهمگين بر چهره مي آيد 

به هر گام هراس افكن 

مرا با ديده خونبار مي پايد 

به بال كركسان گرد سرم پرواز مي گيرد 

به راهم مي نشيند راه مي بندد 

به رويم سرد مي خندد 

به كوه و دره مي ريزد طنين زهرخندش را 

و بازش باز ميگيرد 

دلم از مرگ بيزار است 

كه مرگ اهرمن خو آدمي خوار است

ولي آن دم كه ز اندوهان روان زندگي تار است 

ولي آن دم كه نيكي و بدي را گاه پيكاراست

فرو رفتن به كام مرگ شيرين است 

همان بايسته آزادگي اين است 

هزاران چشم گويا و لب خاموش

مرا پيك اميد خويش مي داند 

هزاران دست لرزان و دل پر جوش

گهي مي گيردم گه پيش مي راند 

پيش مي آيم 

دل و جان را به زيور هاي انساني مي آرايم

به نيرويي كه دارد زندگي در چشم و در لبخند 

نقاب از چهره ترس آفرين مرگ خواهم كند

نيايش را دو زانو بر زمين بنهاد 

به سوي قله ها دستان ز هم بگشاد 

برآ اي آفتاب اي توشه اميد 

برآ اي خوشه خورشيد 

تو جوشان چشمه اي من تشنه اي بي تاب 

برآ سر ريز كن تا جان شود سيراب 

چو پا در كام مرگي تند خو دارم 

چو در دل جنگ با اهريمني پرخاش جو دارم 

به موج روشنايي شست و شو خواهم 

ز گلبرگ تو اي زرينه گل من رنگ و بو خواهم 

شما اي قله هاي سركش خاموش

كه پيشاني به تندرهاي سهم انگيز مي ساييد 

كه بر ايوان شب داريد چشم انداز رويايي

كه سيمين پايه هاي روز زرين را به روي شانه مي كوبيد

كه ابر ‌آتشين را در پناه خويش مي گيريد 

غرور و سربلندي هم شما را باد 

امديم را برافرازيد 

چو پرچم ها كه از باد سحرگاهان به سر داريد 

غرورم را نگه داريد 

به سان آن پلنگاني كه در كوه و كمر داريد 

زمين خاموش بود و آسمان خاموش

تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش

به يال كوه ها لغزيد كم كم پنجه خورشيد 

هزاران نيزه زرين به چشم آسمان پاشيد

نظر افكند آرش سوي شهر آرام 

كودكان بر بام

دختران بنشسته بر روزن 

مادران غمگين كنار در 

مردها در راه 

سرود بي كلامي با غمي جانكاه 

ز چشمان برهمي شد با نسيم صبحدم همراه

كدامين نغمه مي ريزد 

كدام آهنگ آيا مي تواند ساخت 

طنين گام هاي استواري را كه سوي نيستي مردانه مي رفتند ؟

طنين گامهايي را كه آگاهانه مي رفتند ؟

دشمنانش در سكوتي ريشخند آميز 

راه وا كردند 

كودكان از بامها او را صدا كردند 

مادران او را دعا كردند 

پير مردان چشم گرداندند

دختران بفشرده گردن بندها در مشت 

همره او قدرت عشق و وفا كردند 

آرش اما همچنان خاموش

از شكاف دامن البرز بالا رفت 

وز پي او 

پرده هاي اشك پي در پي فرود آمد 

بست يك دم چشم هايش را عمو نوروز 

خنده بر لب غرقه در رويا 

كودكان با ديدگان خسته وپي جو 

در شگفت از پهلواني ها 

شعله هاي كوره در پرواز 

باد غوغا 

شامگاهان 

راه جوياني كه مي جستند آرش را به روي قله ها پي گير

باز گرديدند 

بي نشان از پيكر آرش 

با كمان و تركشي بي تير 

آري آري جان خود در تير كرد آرش 

كار صد ها صد هزاران تيغه شمشير كرد آرش 

تير آرش را سواراني كه مي راندند بر جيحون

به ديگر نيمروزي از پي آن روز 

نشسته بر تناور ساق گردويي فرو ديدند 

و آنجا را از آن پس 

مرز ايرانشهر و توران بازناميدند

آفتاب

درگريز بي شتاب خويش

سالها بر بام دنيا پاكشان سر زد 

ماهتاب 

بي نصيب از شبروي هايش همه خاموش 

در دل هر كوي و هر برزن 

سر به هر ايوان و هر در زد

آفتاب و ماه را در گشت 

سالها بگذشت 

سالها و باز 

در تمام پهنه البرز 

وين سراسر قله مغموم و خاموشي كه مي بينيد 

وندرون دره هاي برف آلودي كه مي دانيد 

رهگذرهايي كه شب در راه مي مانند 

نام آرش را پياپي در دل كهسار مي خوانند 

و نياز خويش مي خواهند 

با دهان سنگهاي كوه آرش مي دهد پاسخ 

مي كندشان از فراز و از نشيب جاده ها آگاه 

مي دهد اميد 

مي نمايد راه 

در برون كلبه مي بارد 

برف مي بارد به روي خار و خارا سنگ 

كوه ها خاموش

دره ها دلتنگ 

راهها چشم انتظار  كارواني با صداي زنگ

كودكان ديري است در خوابند 

در خوابست عمو نوروز

مي گذارم كنده اي هيزم در آتشدان 

شعله بالا مي رود پر سوز

 

آن چه که ما نداریم!

راستش به عنوان یک دانشجوی کارشناسی ارشد٬ چیزهای زیادی است که از آن بهره مند نیستیم.

و این خود در مقایسه با سایر دانشگاه ها و دانشکده ها محسوس و معلوم می شود. به هر روی مقایسه با دانشگاه های بزرگ دنیا٬ نمی کنم. ولی با همین شهید بهشتی خودمان -که اساتید محترم این دانشکده٬ آن را درجه دوم و بعد از خود می دانند- مختصر چیزهایی را معلوم می کند.

  1. کارت دانشجویی!
    باور بفرمایید هرجای دنیا بگویی که مطالبه ی ما بعد از یک سال و اندی٬ داشتن کارت دانشجویی است٬ اگر از شوک سکته نکند از خنده روده بر خواهد شد!!
  2. ایمیل آکادمیک!
    من نمی دانم!؟  راه انداختن یک میل سرور مگر چقدر هزینه دارد؟ بهترین آن را هم بخری (تحت FreeBSD و ....) بیش از ۲-۳ میلیون هزینه ندارد. گو این که میل سروری هم این جا دارند. ما قول می دهیم از آن استفاده نکنیم و باری روی سرورشان نیندازیم!! فقط آدرسش را بدهند ما تنظیم می کنیم هرچه ایمیل آمد فوروارد شود جای دیگر! ولی به خدا زشت است با این ور و آن ور دنیا با جی میل و یاهو مکاتبه کردن!!
  3. داشتن حداقل یک استاد خوب در یک ترم!!
    این که نیاز به توضیح ندارد! البته خدا را شکر این مورد در بعضی ترم ها به دست آمده است.
  4. دانستن هدف تاسیس و خروجی مطلوب این رشته و لذا سیلابس درس ها!
    خداوکیلی در هیچ جای دنیا جز این جا شاید سراغ نتوان کرد که گروه تشکیل دهند و چند سال هم دانشجو بگیرند و هنوز کورس متریال معلوم نباشد چی است! کجا می خواهد برود! استاد بیاید سر کلاس و بگوید که من نمی دانم چی باید بگویم!
  5. و....

اندکی با تو بگفتم غم دل٬ ترسیم!
که دل آزرده شوی٬ ور نه سخن بسیار است!